حدود هفتاد هشتاد تا بچه تو محدودهء سنی ۶ تا ۱۴ سال داشتن لباس میپوشیدن و آماده میشدن و جیغ و داد میکردن و صدای خنده هاشون هوا بود. ما هم سه چهارتایی وایساده بودیم و داشتیم چونه میزدیم که کلاسهای احتمالی رو چطوری بین خودمون تقسیم کنیم٬ بچه های زیر هفت سال رو یکی از بچه ها قبول کرد (دیگه اسم همکارام رو نمیگم). همین خودش خیلی مهم بود که بچه های کوچولو رو زودتر سر و سامون بدیم. موقع تقسیم و کلاس بندی سعی کردیم نسبت به قد٬ بچه ها رو جدا کنیم و من برای اینکه بیشتر از بقیه تو آب هستم قد کوتاه ها و ریز تر ها رو انتخاب کردم و مثل اردک مادر راه افتادم و صف بلند جوجه هام دنبالم... یه تعداد از بچه ها یه اخلاقهای خاصی داشتن. نمیدونم چی بود اما خب بعد از اینهمه مدت کار کردن با بچه ها اینجور اختلافها رو میشه درک کرد. یه جور خاصی تهاجمی بود اما خیلی با ادب. مواظب بچه های کوچیک تر بودن و مدام حواسشون به همه جا بود و در عین حال سعی میکردن به حرفای مربیشون هم با دقت گوش بدن. خب بین بیست و سه تا بچهء بازیگوش که هر کدوم هم یه ادای خاص دارن حس کرده بودم چندتایی خیلی بهم چسبیده و رفیقن٬ بشون گفتم جلسه بعد همه بازو بند داشته باشن و رفتم سراغ مدیر...
میدونستم بهزیستی با این استخر قرارداد داره. اما فکر نمیکردم بچه باشن و فکر میکردم فقط تحت پوشش بهزیستی هستن و مستمری بگیر نه اینکه همه عضو یه خونه باشن و بزرگترها رو آجی صدا کنن و... تازه فهمیدم که برای خیلی ها تو کلاس خاله بودم در حالیکه خیلی کم پیش میاد شاگردهام خاله صدام کنن! سرم درد گرفت وقتی یادم افتاد آزیتا میگفت زهرا نمیخواد شامپو بزنی میریم خونه حموم میکنیم. وقتی شیوا همه اش میدوید اینور اونور که آجی زینب جا نمونه و گزارش کارای همه رو به خاله میداد. خونهء اونا همون پرورشگاه بهزیستی بود.
جلسهء بعد چقدر بنظرم شیرین تر میومدن و یادم رفت که میخواستم به همه شون بگم بجای خاله به اسم صدام کنن. حالا حس مسئولیت آزیتا رو درک میکردم و... آخر وقت بود که مدیرمون گفت شوکا دو تا از بچه ها عضو کلاس نیستن فقط میخوان یه ربع تو آب باشن اجازه میدی بیان تو آب. از دور مثل پسرها بود. چشمای مشکی و پوست برنزه با موهای قهوه ای و لبای قرمززززز دندونای ریز شیری و زانوی زخم شده و مایوی دامن داری که پوشیده بود. به خدمه گفتم این پسر نیست؟ خندید و گفت نه. مطمئن نبودم با تردید گفتم چک کردیش؟ گفت آره اسمش مهشیده. قدش نسبت به سنش کوتاه بود و موقع راه رفتن دستاش رو به پهلو باز نگه میداشت و با قدمای بلند و باز باز راه میرفت. دومی اما خیلی لاغر و ریز و ظریف بود اما با همون پوست قهوه ای و همون خنده٬ چشماشون از ذوق آب برق میزد و نمیدونستن چیکار کنن از شادی. گفت شکا خانوم (شوکا رو مثل شکلات تلفظ میکرد نمیدونم چطوری بگم بجای او با ضمه تلفظ میکرد) با همین شکا خانوم گفتن دلم رو برد٬ باورت میشه؟؟؟
یه ربع که شد خودش اومد بالا و گفت ما باید برم سرویس اومده٬ خاله عصبانی میشه. بش گفتم مهشید جان از پس فردا با بقیه بیا تو کلاس تا تو هم شنا یاد بگیری همون اول وقت بیا تو آب. یه بار دیگه پرید تو آب و بغلم کرد. انتظار داشتم ببوسدم اما...
موقع صبحونه همه از مهشید حرف میزدن و آزیتا و بامزگی همشون که چقدر هوای همدیگه رو دارن٬ چقدر مودب هستن و چقدر سریع حاضر میشن و لباس میپوشن و... اینهمه بچه فقط دو نفر همراه٬ چون همه خودشون کارای خودشون رو انجام میدن و گاهی بزرگترها کمکشون میکنن... مدیر اومده بود پایین که گفتم: چرا مهشید و خواهرش از جلسه اول نیومدن خیلی با نمکه. مسئولشون تو جواب همین سوال مدیر گفته بود این دوتا رو تازه تو پارک پیدا کردیم...
امروز جلسه آخر حضورشون تو استخر بود تو این ماه. دوازده روز کنارشون خندیدم و باشون حرف زدم و داد زدم و عصبانی شدم و بوسیدم و از دلشون در آوردم و سربسرشون گذاشتم و حرص خوردم و بغلشون کردم و... خدایا... امروز یه هدیه گرفتم. خانوم اجازه... و یه عروسک پارچه ای کوچولو با موهای کاموایی تو دستام... و مهشید که داشت میدویید طرف در٬ دوباره برگشت و حرفم رو تکرار کرد شوووکا جون مثل شووکولات مثل شووما دوباره بغلم کرد و با همون خنده های شیرین رفت....
خدا کنه شنبه که میرم استخر مهشید اونجا باشه. خدا کنه بازم آزیتا بیاد و آروم زیر گوشم یادآوری کنه راز زندگیش رو به کسی نگم که تو سطل زباله شهرداری پیدا شده وقتی خیلی کوچولو بوده. من دلم برای زهرا تنگ میشه وقتی بم گفت ما به شما میگیم خاله اما این عمه رو اصلا دوست نداریم! و نگار که گفت نه شوکا جون ما عمه ها رو هم دوست داریما فقط نه به اندازهء خاله ها! آرزو میکنم شنبه صبح بازم لقمهء نیمروی صبحونه ام رو با سحر نصف کنم و اونم به صبا و فاطمه یه گاز بده و مثل هرروز من اصرار کنم برای یه لقمهء دیگه و اونا بگن نه الان میریم خونه صبحونه میخوریم. دلم برای چشمای کیمیا و حرف زدن تک زبونی محبوبه تنگ میشه. برای اضطراب همیشهء زینب برای بچه های کوچولو برای مادرانه هایی سعی میکنن کودکانه به همدیگه هدیه کنن...
.
.
.

