سرد بود، داشت برف میبارید، من اما سردم نبود، دلم میخواست بشینم کنار دیوار خونه سیاوش اینا، انگار پام درد میکرد، کفش پام نبود، داشتم میدویدم، یکی میگفت پشت همین دسته باید پا برهنه بری تا شابدوالعظیم، یه پیرهن سفید تنم بود و یه تور خیلی بلند روی موهام، موهام اما خیلی بلند تر بودن، میترسیدم از اینکه تنها باشم، تاریک بود، هیچ سایه ای هیچ کجا نبود، داشتم میدویدم، رو لبه یه پرتگاه ایستاده بودم، میترسیدم، ته پرتگاه معلوم نبود. پدر نزدیکم بود، شاید یه قدم فاصله داشتیم، اما دستم بش نمیرسید، زیر پام سست بود، پدر نگام میکرد، میترسیدم اما نمیخواستم از پدر که دستم رو بگیره، سنگ زیر پام داشت تکون میخورد، میترسیدم، میترسیدم،... خیس عرق از خواب پریدم. حالا اون شوکای عاصی داشت جون میگرفت. دیگه زیاد جلوی پدر آفتابی نمیشدم، شامم رو میاوردم بالا و تنها میخوردم، اگه آرش خونمون بود و سر میز بود میرفتم تو ایوون و صداش میکردم که بیاد. دیگه دلگرمی های مادر هم فایده ای نداشت، اینکه مدام از شوهرش طرفداری بکنه و بگه تو صبور باش پدرته. عصبی میشدم و فریاد میزدم، چیزایی که دم دستم بود میکوبیدم به دیوار، یخ میکردم و میلرزیدم اما گریه نه! دیگه نمیخواستم گریه کنم. من همه تلاشم رو کرده بودم اما پدر دیگه منو نمیخواست. دلم میخواست ماشینم (همون رنوی آبی) رو عوض کنم. تازه ماشین پراید وارد بازار شده بود دوسش داشتم اما در کل ماشینهای زمخت رو ترجیح میدادم. بحث میکردیم با آرش که جیپ بخریم یا پراید. توش رو دوست نداشتم در عین حال جدید بود و... صبح بیدار شدم رنو تو حیاط نبود. برام مهم نبود خیلی وقت بود پشتش ننشسته بودم. برای خرید ماشین جدید هم روش حسابی نکرده بودیم. رفتم سر میز که مثل این چند شب بشقابم رو بردارم و برم تو اتاقم که پدر یه سوییچ گذاشت کنار بشقاب من و آرش... :ماشینت رو عوض کردم، پاترول سفید اگه رنگش رو دوست نداری... برگشتم بدونه اینکه مثل همیشه از آرش بخوام همراهم بیاد. خیلی آروم گفتم: ممنون آقا... نیازی به ماشین ندارم. ملیحه و خشایار و آرش با چشمای گرد شده برگشتن طرفم. محمود آقا داشت سرفه میکرد. خودم هم از سردی صدام تعجب کرده بودم، پدر اما سعی میکرد تعجبش رو نشون نده. پرسید: آقا؟ بی تفاوت نگاهش کردم، تو چشماش دیگه اون پدر همیشهء من نبود، دیگه لباش برام نمیخندید. :خب دیگه چیزی نمونده به روزی که دیگه دخترتون نباشم، باید عادت کنیم!!! یکی از پشت میز با خشم بلند شد، یه دستش رو حلقه کرد دور گردنم و با دست دیگه سعی میکرد بازوم رو نوازش کنه. زیر گوشم میگفت: شوکا آروم باش. شوکا جونم اینقدر بخودت سخت نگیر. نمیتونستم از پله ها برم بالا، شوکا میخوای بغلت کنم؟ با سر گفتم آره و سرم رو قایم کردم تو سینه مهربون خشایار... اما گریه نکردم... بغض داشت خفه ام میکرد اما اشک.... نه!!!! آرش اصرار میکرد برم دکتر، دیگه نمیتونستم مقاومت کنم، حداقل برای اینکه روز مهمونی حال خوشی داشته باشم. آزمایش اول زیاد خوب نبود. بقول دکتر گیج کننده بود. باشه قبول کردم آزمایش دوم رو هم انجام بدم اما نتیجه اش سه روز بعد از مهمونی آماده میشد. مهم نبود برام! فقط میخواستم آرش خیالش راحت شه. دیگه تو دید پدر نبودم.اگه حرفی هم بود عنوانش آقا! بود. یه خونسردی کشنده، یه جور بی تفاوتی که دوسش نداشتم. اما کاری از دستم بر نمیومد. تماسهای مامان بیشتر شده بود. هر روز بارها و بارها زنگ میزد که بامن یا پدر حرف بزنه. میترسید، فکر میکرد بریدم، و من چقدر جای خالیش رو حس میکردم، جایی که حتی خشایار با همه محبت و پشتیبانیش هم نمیتونست پر کنه. این شوکای یخزده رو دوست نداشتم، بیحوصله بودم حتی صدای آرش و نوای سازش هم آرومم نمیکرد. دلم میخواست زودتر این چند روز هم بگذره و تموم شه. مادر سیاوش میومد به ملیحه کمک کنه و همیشه کلی درد دل برای ملیحه داشت. این اواخر مدام از سیاوش (ستار) حرف میزد و از اینکه نمیدونه چرا یهو گذاشته رفته.... همه تو هال بودیم، پدر با وسایلش یه گوشه مشغول بود، خشایار و محمود آقا یه گوشه داشتن حرف میزدن، من و آرش هم رو کاناپه جلوی تلویزیون بودیم. حوصله دیدن هیچ برنامه ای رو نداشتم. دلم میخواست بلند بلند با آرش حرف بزنم. دوست داشتم صداش رو بشنوم جایی که گوش پدر نباشه که عشقمون رو بشنوه. دلم میخواست سرم رو بزارم رو پاهاش و... بلند شدم که برم بالا که آرش هم بیاد پیشم. دو روز دیگه مونده بود به مراسم... پدر گفت: کدوم ماشین رو بدم به گلفروشی؟ میدونستم از من داره میپرسه اما بی اعتنا داشتم میرفتم طرف پله ها. دوباره گفت: با شما بودم کدوم ماشین رو ببرم برای تزیین؟!! برگشتم طرف پدر، چرا رفتم نزدیکش؟... –فرقی نمیکنه آقا! از این صدای سرد خودم هم لرزیدم. اما نمیزاشت... اون شوکای لعنتی نمیزاشت آروم بگیرم... کاش پدر میزد تو گوشم و میگفت من پدرت هستم... کاش پدر بغلم میکرد و میگفت چرا یخ کردی شوکا... کاش پدر دستم رو میگرفت تو دستاش و میگفت کمی تحمل کن شوکا... کاش پدر میفهمید این شکاف داره تبدیل میشه به یه دره... سرش رو تکون داد و تکرار کرد آقا.... خشایار التماس میکرد آروم تر باشم. میگفت به خودت بیشتر از همه سخت میگذره و راست میگفت. اما نمیتونستم.... دیگه نمیتونستم که آروم باشم.... |