سپید

پدر از تهران برگشت. با بسته های فراوونی که هیچ ذوقی برای باز کردنشون نداشتم. هر کاری که پدر میکرد من شروع میکردم به خیالبافی... چقدر خوب میشد با پدر میرفتیم تهران از این مغازه به اون مغازه، با خنده وشادی انتخاب و مقایسه و انصراف وخرید و در آخر داشتن بهترینهایی که دل هردومون رو راضی میکرد... بر میگشتیم و مرور دوباره خریده شده ها و لذت دوبارهء روزای با هم بودن و... اما حالا، پدر خرید میکرد و جعبه ها گوشه و کنار خونه روی هم چیده میشدن. و هر از گاهی صدای گرفته و خش دار پدر به یکی از افراد خونه :بش بگید از هر کدوم خوشش نمیاد بگه عوضش کنم.

من مچاله میشدم رو طاقچه کنار پنجره و سرم رو تکیه میدادم به شیشه سرد و اشک میریختم و دلم برای این دختر تنها میسوخت که چقدر تنهاست تو خونه خودش... که چقدر دلبسته به یه آدم جدید اینقدر که پدر ازش دور شه... و من متنفر میشدم از این دختر مفلوک که حتی یک شب هم راحت نمیخوابید و شده بود بازیچه قلب مسخره اش... و من سرخوش بودم از حس نیلوفریی که تو قلب این دختر بود و همه روزها روپر میکرد از عشق... و من خدا رو شکر میکردم برای داشتن این نعمت بزرگ... و آرزو میکردم خدا راهی برای ورود دوباره من به قلب پدر باز کنه.

آرش میگفت: تو خودت میدونی این وضعیت عادی نیست چرا نمیخوای بری دکتر؟ من میخندیدم و میگفتم میدونی آرش اون سالی که اوریون گرفته بودم 7-8 ماهی پریود نشدم خوب حالا داره جبران میکنه دیگه و میخندیدم و بش نمیگفتم از دردی که شبها استخونهام رو میسوزوند، نمیگفتم از دردی که همیشه تو شکمم داشتم و گاهی شدید بود اما هیچ وقت تموم نمیشد، نمیگفتم از کبودیهایی که دیگه مطمئن بودم دلیل خاصی ندارن، نمیگفتم از خیلی علایم دیگه که نگرانم نشه، نمیگفتم که این روزها تموم شن و هر دو خلاص شیم از این جو سنگین که مجبور بودیم تحمل کنیم. و شبهای ما پر بود از عشق، از یک رنگی و یه عالمه حرف بدون واژه، لبریز از هم آغوشی انگشتای مهربون آرش و سیمهای ساز و گاهی شاهد آوازش که دنیا رو برام شیرین میکرد تو اوج دلگیری و دلتنگی برا کسی که فقط دو تا دیوار از من فاصله داشت.

خودم هم میدونستم حالم خوب نیست، اما نمیخواستم میون اینهمه دغدغه یه مشکل جدید هم خودش رو نشونمون بده، هر چی که بود بعدن حل میشد پس فعلا بیخیال!

پدر از مصطفی لیست مهمونا رو خواسته بود و مصطفی از پدر اجازه خواست یه روز برای خرید حلقه بریم و پدر...

ژورنالها رو خشایار میاورد و با همون روحیه همیشگی و شادش شروع میکرد نظر دادن در باره چیزایی که پدر انتخاب کرده و مجبورم میکرد به خنده و گاهی نظر دادن اما در کل برام مهم نبود کدوم لباس انتخاب شه با کدوم مارک کفش و کیف و تاج روی سرم چندتا نگین اصل داشته باشه و دسته گلم مال کدوم شرکت معتبر باشه و هی بخوام با قنادیها چک و چونه بزنم برای درست کردم مدل کیک انتخابی... من اصل کاری رو نداشتم! اونی که جای خالیش رو بزرگترین الماسهای دنیا هم پر نمیکرد، هیچ سینه ریزی جای خالیش رو تو سینه ام نمیگرفت واون نگینهای صورتی که قرار بود لابلای موهام قرار بگیرن حسرت بوسه های پدر رو کمرنگ نمیکرد و....

من و آرش یه جفت حلقه خیلی ساده انتخاب کردیم، پلاتین بود و تقریبا جز معدود حلقه هایی که ست بود(تازه حلقه های ست داشت مد میشد) و میشد همیشه استفاده کرد. مصطفی میخندید و شاد بود و سربسرمون میزاشت. پدر اما ساکت بود و بی هیچ حرفی حتی توچهره اش هم چیزی دیده نمیشد که راضیه یا نه، خوشش اومده یا نپسندیده، خوبه یا نه... آخ پدر چی کردید با روزای قشنگ زندگیم...: (((((((

زیاد تپل نبودم اما بواسطه سالها ورزش حرفه ای اندام پری داشتم و حالا رنگ و روی زردم و حجمی که هر روز کمتر میشد و وزنی که داشت کم و کمتر میشد، اینقدر که مصطفی هم نگران بود و هر از گاهی به هوای شوخی و نگرانی هم که شده ناخنهام رو تست میکرد و زیر پلکم رو نگاه میکرد. :شوکا مریضی؟ _نه حالم خوبه فقط کم خوابیدم. زمزمه میکرد: کم خوابی که کم خونی نمیاره!

شب بود که مصطفی اومد خونمون. ده روز به مراسم مونده بود و پدر سرش به شدت شلوغ بود. تو پذیرایی نشسته بودیم و ملیحه مشغول آوردن چای و میوه بود و من داشتم میپرسیدم که چرا تنها اومده. پدر که اومد پایین بعد از سلام و احوالپرسی، مصطفی گفت میخواد با پدرم حرف بزنه. بازم کنجکاوی همیشه نزاشت برم بالا. نشستم رو پله ها و شنیدم که مصطفی از پدر کلی تشکر کرد بابت زحمت جشن و همه کارهایی که میکنه و گفت که نگرانه. در جواب پدر گفت: شوکا حالش خوب نیست اینکه تا حالا من چیزی نفهمیدم شاید خطای حرفه ایم بوده اما چیزایی که امروز از آرش شنیدم چیزای خوبی نیستن. مهمتر از برنامه های این مراسم خود شوکاست. پدر گفت: شما که هر دو پزشک هستید، خب چیکار باید کرد. مصطفی مکثی کرد و گفت: شوکا با من راحت نیست، آرش هم... راستش من فکر میکنم بهتره شوکا معاینه بشه نه پیش من یا آرش!! تو ذهنم میگفتم چرا؟ خب هیچ وقت مصطفی نخواسته بود با هم در مورد چیزای پزشکی حرف بزنیم و گرنه کی بهتر از خودش. حتی اون روزی که تو خونه خودشون حالم بد شد و ضعف کردم... باقی حرفها برام خسته کننده بود. رفتم بالا و میدونستم حق با مصطفی است. خب با همه بد بختی ها 3 ترم تو رشته ای درس خونده بودم که میدونستم خونریزی بیشتر از 10 روز با مقدار ثابت و همراه درد که هر 10- 15 روز هم تکرار میشه نمیتونه علامت خوبی باشه. میدونستم حالا که این خونریزی ها به شکلهای مختلف حتی بشکل زیر پوستی و همراه خیلی چیزای دیگه هم دارم پس باید موضوع مهمی باشه. همراه این ضعف همیشه و این کم کردن ناگهانی وزن و وقتی همه چی رو میزاشتم کنار هم... نه چیز خوبی در انتظارم نبود! اما نمیخواستم به روی خودم بیارم. چرا؟ با آرش و خونواده اش رودربایستی داشتم؟ نمیدونم شاید. نه! این نبود. نمیخواستم پدر درگیر یه موضوع تازه بشه. نمیخواستم پدر نگرانم بشه....

پدر اومد تو اتاقم و یه بسته خیلی بزرگ رو گذاشت رو میز و گفت بپوشش. بازش کردم و سپیدی اون لباس نه هیجانی برام داشت نه ذوقی که باید تو دلم میکاشت! دیگه حوصله بغض کردن هم نداشتم. گفتم: باشه بعدن میپوشم. :نه حالا بپوش خانم زمانی داره میاد اینجا که درستش کنه اگه جاییش تنگ یا گشاده. بسته بندیش قشنگ بود. حوصله باز کردن پک رو نداشتم. اما میخواستم حالا که پدر  اینقدر سنگ شده بود دیگه ناراحت تر ازاین نکنمش. بروشور و آگهی های تبلیغاتی توش فرانسوی بود و برچسب روی لباس انگلیسی. بلند بود و سپید و لطیف... با نگینها و سنگ دوزیهای روی سینه و کمر و پایین دامن که سنگینش کرده بود. دیشب خوب نخوابیده بودم خسته بودم از یه شب پر از درد و کشمکش اما پوشیدمش... سرشونه هام طاقت نداشتن، ایستادم وسط اتاق که پدر نگام کنه... اما پدر سر گرم بود با لیستهایی که تو دستش بود و من همه امیدهای ته مونده قلبم رو جمع کرده بودم تولبخندی که با همه خستگی میخواستم با یه دنیا تشکر تقدیم پدر کنم.... از پله ها رفت پایین و همونجاها گفت بیا پایین الان خانم زمانی میاد.

درش آوردم و نشستم گوشه تخت... نه نمیخواستم گریه کنم... نمیخواستم تو ذهنم هیچ کلمه ای باشه... نمیخواستم قلبم حتی یه تپش اضافی داشته باشه... لباس رو همراه پیراهنی که تازه آرش برام خریده بود سپردم دست خانم زمانی که اندازه دستش باشه که نخوام یه بار دیگه بپوشمش... پدر لباس رو دقیقا به همون سایز چند ماه پیش سفارش داده بود و حالا....

داشتم توجابجایی وسایل به ملیحه کمک میکردم. پدر هم داشت با وسایل تو کیف دستیش ور میرفت و هر از گاهی به کسی زنگ میزد. :آقای ارجمند میگفت مریضی آره؟!! پشتم لرزید خدایا چند وقت بود مخاطب مستقیم پدر نبودم؟ خدایا چقدر زمان گذشته بود از دفعه آخر که پدر بام حرف زده بود. وای کاش یه شوکا هم اولش میگفت.

-نه حالم خوبه چیزیم نیست. اینقدر اینو با شوق گفتم که خودم هم تعجب میکردم از دردی که برای بلند کردن چند تا بسته داشت کمرم رو داغون میکرد. :در هر حال خودت بهتر از همه میدونی حالت خوبه یانه... اگه لازمه زنگ میزنم به دکتر * برو پیشش. همه اون شوق با اینهمه بی تفاوتی از بین رفت. همه اش پودر شد خاکستر شد سنگ شد آوار شد ریخت تو دلم.... –نه پدر خوبم.

*همون آقا یا خانومی که با ذره بین اینجا میچرخه و هر از گاهی همه مغزش رو برام ایمیل میکنه، طی یک ایمیل که با جمله بسیار برات متاسفم شروع شده گوشزد کرده که اگه تو راست میگی و اینقدر خوب تربیت شدی و با ادب هستی و پدرت رو دوست داری و براش احترام قایلی بد نیست اینم بدونی که آدم بزرگترش رو با فعل جمع خطاب میکنه!!!

فکر کن یه آدم چقدر باید احمق باشه که اینو نفهمه که من اینجا فقط یه راوی هستم و لزومی نداره پدرم برای راوی شما باشند با افعال جمع و دقیقا همون جاها که برا پدرم حرف زدم سعی کردم همه گلایه هام حتی....

 وا! اصلا چه معنی میده با تو بحث کنم! من کی ادعا کردم که خیلی آدم با ادبی هستم؟؟؟!!!! اصلا هم بعید نیست همین روزها یهو خر بشم و یه ایمیل برات بفرستم و مثل خودت بات حرف بزنم اما یه چیزی رو مطمئنم بدون اینکه حرف زشتی بزنم حالیت میکنم چقدر آدم هستی!!!!

*دستگاه مشترک مورد نظر....  چقدر شنیدنش عذابم میده. دلم برات تنگ شده، اما تازه روزه دومه.....

کاش تو هم حال مرا داشتی

   

              سینه ای از کینه جدا داشتی...