سه شنبه 29 مرداد ماه سال 1387

با صدای مادر از خواب بیدار شدم: شوکا! پاشو مامان باید بری آرایشگاه. خسته و رنگ پریده بودم. صبح زود آرش رفته بود و یه یادداشت کنار تختم بود: خانوم لطفا خواب نمونید امروز شما همسر من میشید و اگه خواب بمونید منه بیچاره بی زن میمونم! عشق من بیدار شدی؟ صبح بخیر. چرا اینقدر خسته بودم. دلم درد میکرد و دستها و صورتم زرد بود. وقتی اومد پایین، همه چی به هم ریخته بود. مبلها رو جابجا کرده بودن و یه رومیزی ابریشمی خیلی بزرگ وسط پذیرایی رو زمین بود و دختر عموم و مادرش و ملیحه و همسر پسر عموم و مادر سیاوش و دوتا از پسر عموها... خلاصه یه عالمه آدم که هر کدوم مشغول یه کاری بودن. ملیحه مثل همیشه، مثل هر روز صبح همهء این سالها دوید برای اینکه بم بخنده و بگه صبح بخیر و من بر عکس همه این سالها لبریز نشدم از حس دوست داشتن صبح و....

صبحونه خوردم و همراه اسماعیل و همسرش رفتم آرایشگاه. چقدر اون ساعتها کند میگذشتن. چقدر کلافه بودم. دلم میخواست شب بشه و تو آرامشی که همه این روزها نداشتم برای هزار سال بخوابم. خانم آرایشگر آشنا بود میخندید و میگفت شوکا چرا ساکتی؟ سر به سرم میزاشت و میگفت تو همه چیت جهشی بوده، تو درس خوندن و ازدواج کردن. حتما بچه دار شدنت هم جهشی میشه. غش غش میخندید و من فقط نگاهش میکردم و گاهی یه لبخند و بقیه اش فکرایی که تو مغزم بود. دلم میخواست امروز با خودم کنار بیام. میخواستم امروز اون شوکای عاصی دست از سرم برداره، میخواستم امروز بش ثابت کنم پدر هنوز هم همونه که بود و من براش همون شوکام. فکر میکردم به پدر و کارایی که کرده بود. فکر میکردم به چیزی که شاید من و پدر رو بتونه تو این آخرین روز دوباره به هم وصل کنه. احساس میکردم چقدر به پدر نیاز دارم وقتی دارم ازش کنده میشم. احساس میکردم حتی کنار بهترین مرد دنیا و بهترین خونواده دنیا بازم به حمایت پدر نیاز دارم و میخواستم داشته باشمش. اما اون میگفت نه حالا که پدر منو نمیخواد من هم میتونم بدون اون زندگی رو بسازم. میگفت امکان نداره پدر کوتاه بیاد و دوباره بغلت کنه و ببوستت. قرار بود مراسم عقد تو خونه برگزار شه با یه تعداد از اقوام نزدیک هر دو خونواده و بعد شام و باقی مراسم تو باغ پدر.

کنار آرش نشسته بودم. شوکا دوستت دارم تا آخر دنیا... شوکا ما میتونیم کنار هم خوشبخت باشیم فقط تو باورم کن و دوستم داشته باش... شوکا تا زنده ام مثل همین روزا دوستت دارم... نه بیشتر از این روزا باور کن... دستم رو گرفت.... ترسیده بود انگار یهو اضطراب جای همه چیز رو گرفت... شوکا چرا اینقدر سردی.... بغض کرده بودم... یه بغض گنده که داشت خفه ام میکرد... و برام حرف زد حرف زد اینقدر که آروم بگیرم و بخندم تو چشمای عاشقش که پر بود از زندگی.... خیلی خوابم میومد. گفت میخوای قبل از رفتن خونه یه گوشه خلوت پارک کنم کمی چشمات رو ببندی؟ پیشنهاد خوبی بود فقط نمیدونم چرا ته چشماش پر از دلواپسی بود، انگار یه چیزی آزارش میداد. اما چرا چیزی نمیگفت... و تا برسیم خونه هزار بار گفت که دوسم داره تا آخر دنیا و هر اتفاقی بیفته کنارم میمونه و....

سفره عقد اینقدر بزرگ بود که نصف پذیرایی رو اشغال کرده بود. با تندیسهای مرمر و لاله های پایه بلند طلایی و فیروزه ای و شمعهای بزرگی که نمیدونم پدر از کجا گیر آورده بود و آینه شمعدون نقره ای که دوسش داشتم و سلیقه آرش بود و.... میون دود اسفند و صدای دست زدن و هلهله نشستم کنار آرش بالای سفره و روبروی آینه بزرگی که هر دومون توش بودیم. چشمم دنبال کسی بود تو این غریبی، کسی که همه دار و ندارم بود. کسی که میخواستم آخرین تلاشم رو برا بودنش بکنم، کسی که...

میون اینهمه تور و پولک، بین اینهمه شادی، ته دلم آشوب بود، پر از کشمکش بین اون شوکای عاصی و اونی که هنوز هم پدر رو میخواست ... و پدر.... ایستاده بود گوشه سالن جلوی ورودی آشپزخونه... منتظر بودم سرش روبیاره بالا... خیلی طول کشید اما تو همون یه لحظه همه قلبم رو با همه وجود جا دادم تو یه لبخند و با سر اشاره کردم که بیاد کنارم. اما پدر سرش رو تکون داد و رفت تو آشپزخونه.... مصطفی پیشونیم رو بوسید... جای خالی بوسه پدر بیشتر قلبم رو خراش داد... خشایار گونه ام رو بوسید... اما من فقط پدر رو میخواستم...  عمو با چشمایی که شبیه پدر بود اما قدش اندازه پدر نبود... همسر عمو... دخترش... عروسهاش... نه! نه! من فقط پدر رو میخوام. بغض کرده بودم، مامان کجایی؟ یهو یادم اومد مادر آرش هم نیست. برگشتم به آرش چیزی بگم که دیدم گوشی تلفن تو دستش داره میاد با خنده گفت مامان پشت خط هستن. حرفی برای مامان نداشتم. صداش آرومم میکرد. :مامان دیدی پدرم دیگه منو نمیخواد؟!! : ((

و مامان آرش٬ که بغلم کرد و گفت میخواستم قبل از همه با مامانت حرف بزنی اما نتونستم زودتر شماره رو بگیرم. (چقدر این زن مهربونه حتی هنوز هم گاهی که صدام رو میشنوه مثل همون روزها قربون صدقه ام میره)

نشستم کنار آرش، پدر نبود، نمیدیدمش، یه پارچه سفید پر از پولک و مروارید بالای سرمون بود و قرآنی که بازش کردم تو سوره مریم. عاقد همون حاج آقای بروجردی بود و پدر نشسته بود کنارش. مصطفی مدام از دور بم اشاره میکرد که آروم باشم و من مدام به پدر نگاه میکردم و با چشمای پر از اشک و حرکات سرم التماس میکردم بیاد کنارم بشینه... مگه خودش نگفته بود تا عنوان جدیدی نداشته باشم دخترش هستم... همین چند دقیقه آخر... پدر خواهش میکنم... و پدر همچنان سرد... سنگی... بله... و همه چیز تموم شد و اون مرد دیگه فقط یه آقای بزرگ شد تو دنیای من و تا جایی که میشد ازش دور شدم دورررررررررررررررررررررررررر

آرش هنوز بی تاب بود. دستای یخ کرده ام رو که گرفت چشماش پره اشک شد. آقای بروجردی با خنده گفت برای شما هم باید سه بار بخونم؟؟ و صدای آرش پر از بغض بود پر از درد و نگاهش پر از عشق.....

شانه هایت را برای گریه کردن...

جمعه 25 مرداد ماه سال 1387

من اگه هیچی هیچی هم از طالع بینی قبول نداشته باشم، دو تا نکته رو در مورد خودم که متولد ماه اردیبهشت هستم رو قبول دارم.

اولیش اینکه تو یکی از این کتابا نوشته بود تودنیا هیچ موجودی به اندازه گربه و متولد ماه اردیبهشت عاشق نوازش و ماساژ نیست. حالا شما به این دو مورد شوکا رو هم اضافه کنید.

خسته بودم وحشتناک داشتم از پا میفتادم اما مجبور بودم 2 ساعت دیگه هم بمونم استخر. تو سونا بخار نشسته بودم که یکی از خانومها که خیلی زیاد میاد استخر و میشناسمش گفت خانم... میخواید ماساژتون بدم. همیشه از برخوردهای بدنی تو استخر پرهیز میکنم. یعنی دوست ندارم با کسی تماس داشته باشم، حتی وقتی تو کلاسهای آموزشی مجبور میشم برم تو آب کلی سفارش میکنم که من رو تو آب نگیرید، برای اینکه اگه بشون نگم هی تو آب منو بغل میکنن (از اون ایکون سبزا)

خلاصه کمی تعارف کردم که نه و ممنون و این حرفا... که دوستش گفت خانم... این رفته دوره ماساژ گذرونده خلاصه منم که شوکا و متولد ماه اردیبهشت.....

دومیش هم اینکه یه جا نوشته بود متولدین ماه اردیبهشت همیشه باید با آرامش کارهاشون رو بکنن و اگه یکی بشون بگه زود باش زودباش کارها خراب تر میشه.

حالا فکر کن بعضی روزها من مجبورم تا آخر وقت بمونم  استخر و نیم ساعت بعد از ما آقایون تشریف میارن و بعد هی مدیر میگه شوکا زودباش... آیدا میگه شوکا زود باش... سیما میگه شوکا زود باش... خدمه میگه خانم... زود باشید... خب من هول میشم دیگه. اکثر وقتا هم یه چی جا میزارم.

یه بار مدیر بخش آقایون که ریئس هیات هم هست و سرپرست تیم و خلاصه خیلی با هم در ارتباطیم. گفتم خانم... میخواستم یه خواهشی ازتون بکنم. اونموقع من تنها مربی تیم بودم. گفتم بله. گفت به بچه ها بگید لباسهاشون رو جا نزارن تو اتاق ناجیها سانس بعد از شما بلافاصله شروع میشه و خدمه وقت نمیکنن همه جا رو چک کنن. بعد هم یه پلاستیک داد دستم گفت ببینید مال کیه جا مونده. تو پلاستیکه مایوی من بود!!!

حالا بگذریم از ساعت و حوله و دمپایی و شامپو و کیف پول و اینا که جا میزارم. تازه بعدش هم حرفها رو انتقال میدم و کلی سر بچه ها جیغ جیغ میکنم که چرا وسایلتون رو جا میزارید!!!! یه بار همین آقا زنگ زد به موبایلم شاکیییییییییییییی. خانم شوکا آخه این چه وضعیه....... ولش کنید بقیه اش رو نمیگم خیلی بی آبرویی بود. (پانی تو هم چیزی نگو خواهش)

خلاصه اینکه منو هول نکنید بگید زود باش زود باش، خودم تند تند تعریف میکنم و میرم پی کارم. دیدید تو این چند وقت هم چقدر پستهای تندی گذاشتم! تازه دوتا پست تو یه روز گذاشتم! حالا من اگه بخوام چند وقتی نباشم باید اینجا رو بسپرم دست کسی که پستهای نوشته شده رو بزاره تو بلاگ که هم زودتر تموم شه هم اینکه دوباره کسی شاکی نشه که چرا حرف نمیزنی و اینا. حالا فکر کن من دقیقا بر عکس اون قسمت طالع بینی که میگه متولدین این ماه خیلی سر و ساده هستن و زود اعتماد میکنن و همه بنظرشون آدمای خوبی هستن، نمیدونم پسوورد بلاگم رو به کی بدم که یه وقت شیطون نره تو جلدش و اونم پسوورد رو عوض کنه و بعد من دیگه جایی نداشته باشم برا حرف زدن و تازه همه دفترچه خاطراتم رو صاحب بشه و بعد منم که متولد اردیبهشت هستم و خیلی حساس و زود رنج (کمی هم بی جنبه البته) افسردگی بگیرم و با دوستای ناباب بشینم و بعد برم معتادبشم و بیفتم گوشه خیابون و....

خلاصه اینکه در حال حاضر که اون دوست بسیار مورد اعتماد (از موارد نایاب زندگی من) در دسترس نیستن من به کی میتونم اعتماد کنم؟؟ اگه مثلا دو هفته هم چیزی ننویسم، یعنی بنویسم اما شما نتونید بخونید بعد شماها افسردگی بگیرید و همون سیکل بالا تکرار بشه چی؟؟؟

البته من دارم آینده نگری میکنم، چون احتمالا این دو هفته غیبت شاید یک ماه دیگه اتفاق بیفته. در هر حال اگه کسی نبود که براتون نوشته های درافت شده رو بپسته خبرتون میکنم حتما.

برادرم قراره بیست و نهم بیاد. توکا میگه اتاق منو براش آماده میکنی؟ (صاحب اتاق هم شده!!) میگم نه بابا آماده کردن چیه؟ یه تخت گوشه اتاق هست که گاهی الهام میاد روش میخوابه، حالا اگه حال داشتم شاید ملافه هاش رو شستم!!! میگه حالا اگه الهام خواست بیاد پیشت چی؟ کجا بخوابه؟ خب به من چه اون موقع دیگه بایدخودشون با هم کنار بیان دیگه!!

 خیلی وقته هیچ خبری ازت نیست، البته از این دست آدمها زیاد وارد زندگی آدم میشن و میرن تو که اصلا به حساب نمیای، اما تو در نوع خودت بی نظیر بودی روانی!!! جات خالیه که بیای کمی حرصم بدی و من استارت بزنم و تو تا مرز سکته پیش بری!!!!

دلم برای بعضیا خیلی تنگیده اما نمیدونم چرا هیچ کاری نمیکنم، شاید فکر میکنم هر کار یا عکس العملی نشونه بی ادبی باشه. اما خیلی دلم برات تنگ شده.

من اناری را میکنم دانه

به دل میگویم

کاشکی این مردم

دانه های دلشان پیدا بود....

پنجشنبه 24 مرداد ماه سال 1387

سرد بود، داشت برف میبارید، من اما سردم نبود، دلم میخواست بشینم کنار دیوار خونه سیاوش اینا، انگار پام درد میکرد، کفش پام نبود، داشتم میدویدم، یکی میگفت پشت همین دسته باید پا برهنه بری تا شابدوالعظیم، یه پیرهن سفید تنم بود و یه تور خیلی بلند روی موهام، موهام اما خیلی بلند تر بودن، میترسیدم از اینکه تنها باشم، تاریک بود، هیچ سایه ای هیچ کجا نبود، داشتم میدویدم، رو لبه یه پرتگاه ایستاده بودم، میترسیدم، ته پرتگاه معلوم نبود. پدر نزدیکم بود، شاید یه قدم فاصله داشتیم، اما دستم بش نمیرسید، زیر پام سست بود، پدر نگام میکرد، میترسیدم اما نمیخواستم از پدر که دستم رو بگیره، سنگ زیر پام داشت تکون میخورد، میترسیدم، میترسیدم،...

خیس عرق از خواب پریدم. حالا اون شوکای عاصی داشت جون میگرفت. دیگه زیاد جلوی پدر آفتابی نمیشدم، شامم رو میاوردم بالا و تنها میخوردم، اگه آرش خونمون بود و سر میز بود میرفتم تو ایوون و صداش میکردم که بیاد. دیگه دلگرمی های مادر هم فایده ای نداشت، اینکه مدام از شوهرش طرفداری بکنه و بگه تو صبور باش پدرته. عصبی میشدم و فریاد میزدم، چیزایی که دم دستم بود میکوبیدم به دیوار، یخ میکردم و میلرزیدم اما گریه نه! دیگه نمیخواستم گریه کنم. من همه تلاشم رو کرده بودم اما پدر دیگه منو نمیخواست.

دلم میخواست ماشینم (همون رنوی آبی) رو عوض کنم. تازه ماشین پراید وارد بازار شده بود دوسش داشتم اما در کل ماشینهای زمخت رو ترجیح میدادم. بحث میکردیم با آرش که جیپ بخریم یا پراید. توش رو دوست نداشتم در عین حال جدید بود و...

صبح بیدار شدم رنو تو حیاط نبود. برام مهم نبود خیلی وقت بود پشتش ننشسته بودم. برای خرید ماشین جدید هم روش حسابی نکرده بودیم.

رفتم سر میز که مثل این چند شب بشقابم رو بردارم و برم تو اتاقم که پدر یه سوییچ گذاشت کنار بشقاب من و آرش... :ماشینت رو عوض کردم، پاترول سفید اگه رنگش رو دوست نداری... برگشتم بدونه اینکه مثل همیشه از آرش بخوام همراهم بیاد. خیلی آروم گفتم: ممنون آقا... نیازی به ماشین ندارم. ملیحه و خشایار و آرش با چشمای گرد شده برگشتن طرفم. محمود آقا داشت سرفه میکرد. خودم هم از سردی صدام تعجب کرده بودم، پدر اما سعی میکرد تعجبش رو نشون نده. پرسید: آقا؟ بی تفاوت نگاهش کردم، تو چشماش دیگه اون پدر همیشهء من نبود، دیگه لباش برام نمیخندید. :خب دیگه چیزی نمونده به روزی که دیگه دخترتون نباشم، باید عادت کنیم!!! یکی از پشت میز با خشم بلند شد، یه دستش رو حلقه کرد دور گردنم و با دست دیگه سعی میکرد بازوم رو نوازش کنه. زیر گوشم میگفت: شوکا آروم باش. شوکا جونم اینقدر بخودت سخت نگیر. نمیتونستم از پله ها برم بالا، شوکا میخوای بغلت کنم؟ با سر گفتم آره و سرم رو قایم کردم تو سینه مهربون خشایار... اما گریه نکردم... بغض داشت خفه ام میکرد اما اشک.... نه!!!!

آرش اصرار میکرد برم دکتر، دیگه نمیتونستم مقاومت کنم، حداقل برای اینکه روز مهمونی حال خوشی داشته باشم. آزمایش اول زیاد خوب نبود. بقول دکتر گیج کننده بود. باشه قبول کردم آزمایش دوم رو هم انجام بدم اما نتیجه اش سه روز بعد از مهمونی آماده میشد. مهم نبود برام! فقط میخواستم آرش خیالش راحت شه.

دیگه تو دید پدر نبودم.اگه حرفی هم بود عنوانش آقا! بود. یه خونسردی کشنده، یه جور بی تفاوتی که دوسش نداشتم. اما کاری از دستم بر نمیومد. تماسهای مامان بیشتر شده بود. هر روز بارها و بارها زنگ میزد که بامن یا پدر حرف بزنه. میترسید، فکر میکرد بریدم، و من چقدر جای خالیش رو حس میکردم، جایی که حتی خشایار با همه محبت و پشتیبانیش هم نمیتونست پر کنه.

این شوکای یخزده رو دوست نداشتم، بیحوصله بودم حتی صدای آرش و نوای سازش هم آرومم نمیکرد. دلم میخواست زودتر این چند روز هم بگذره و تموم شه. مادر سیاوش میومد به ملیحه کمک کنه و همیشه کلی درد دل برای ملیحه داشت. این اواخر مدام از سیاوش (ستار) حرف میزد و از اینکه نمیدونه چرا یهو گذاشته رفته....

همه تو هال بودیم، پدر با وسایلش یه گوشه مشغول بود، خشایار و محمود آقا یه گوشه داشتن حرف میزدن، من و آرش هم رو کاناپه جلوی تلویزیون بودیم. حوصله دیدن هیچ برنامه ای رو نداشتم. دلم میخواست بلند بلند با آرش حرف بزنم. دوست داشتم صداش رو بشنوم جایی که گوش پدر نباشه که عشقمون رو بشنوه. دلم میخواست سرم رو بزارم رو پاهاش و... بلند شدم که برم بالا که آرش هم بیاد پیشم. دو روز دیگه مونده بود به مراسم... پدر گفت: کدوم ماشین رو بدم به گلفروشی؟ میدونستم از من داره میپرسه اما بی اعتنا داشتم میرفتم طرف پله ها. دوباره گفت: با شما بودم کدوم ماشین رو ببرم برای تزیین؟!! برگشتم طرف پدر، چرا رفتم نزدیکش؟... –فرقی نمیکنه آقا! از این صدای سرد خودم هم لرزیدم. اما نمیزاشت... اون شوکای لعنتی نمیزاشت آروم بگیرم... کاش پدر میزد تو گوشم و میگفت من پدرت هستم... کاش پدر بغلم میکرد و میگفت چرا یخ کردی شوکا... کاش پدر دستم رو میگرفت تو دستاش و میگفت کمی تحمل کن شوکا... کاش پدر میفهمید این شکاف داره تبدیل میشه به یه دره... سرش رو تکون داد و تکرار کرد آقا....

خشایار التماس میکرد آروم تر باشم. میگفت به خودت بیشتر از همه سخت میگذره و راست میگفت. اما نمیتونستم.... دیگه نمیتونستم که آروم باشم....

پنجشنبه 24 مرداد ماه سال 1387

یه بسته پفک نیم خورده رو شومینه. چندتا زیر سیگاری و لیوان که یا توش شیر بوده یا چای. خاکی که نشسته روی همه میزها و شیشه ها. ظرفشویی پر شده از ظرفهایی که حتی حس جابجا کردنشون رو تو ماشین ندارم. بی هدف در یخچال بارها و بارها باز و بسته میشه. بدون اینکه چیزی بخورم. حتی یه لحظه آروم و قرار ندارم. اینهمه بی تابی برای....

حوصله کلاسها و مردم و بچه ها رو ندارم. کلاس بزرگترا رو میسپرم دست کار ورز، کلاس بچه ها اما.... کاش اینو هم داده بودم دست کسی که اینجوری سر پگاه داد نزنم وقتی مثل همیشه بازیگوشی میکرد و انتظار داشت نهایتش اندازه دو دقیقه از آب محروم بشه نه اینکه بش بگم برو دوش بگیر برو خونه : ((

خسته ام، بی حوصله و غمگین. هر روز اولین کار بعد از بیدار شدن چک کردن موبایلم   بود و تو که حضور داشتی و بعد مرتب کردن تخت. تو آینه میز توالت بخودم نگاه میکنم و ادا در میارم که: بدم میاداز تخت آشفته! حالا چند روزه که تختم همین جوری داغونه و من....؟؟؟ الهام میگه: شوکا میخوای برات شام جوجه درست کنم؟ بغض میکنم. به اتاقم که نگاه میکنه میگه:انگار حالت خیلی بده... چندتا مایو و حوله و کلاه و عینک شنا، چندتا شلوارک و دوتا سوت و کورنومتر و... همه روی هم مونده کنار دراور. کشوی دراور بیرون نمیاد دوباره سعی میکنم دوباره دوباره با حرص میکشمش و میشینم رو زمین و های های اشکایی که نمیدونم کجا بودن..... یکی تو مغزم میگه آروم باش فقط سه روز گذشته ها!!

میگه موبایلت جا مونده رو اپن. میگم ولش کن بزا همونجا باشه. وقتی کنار بالشم باشه بیشتر جای خالیش نشون میده. میگه چرا سایلنتش نکردی؟ عصبی میشم اما داد نمیزنم که دیگه کسی ساعت 7 صبح missed call برام نداره و اس ام اس صبح بخیر. میارمش و پرتش میکنم رو میز و دراز میکشم رو تخت، خیره به سقف و تویی که نیستی نیستی....

چقدر از دیدار آخرمون گذشته... چقدر خسته ام.... چقدر هوا گرمه... چقدر امروز برای یه مسابقه در پیت چک و چونه زدم و حرص خوردم... چقدر عصبیم... یعنی نبودنت اینقدر عذاب آور بود که اینجوری بهم بریزم؟... پیاده میام طرف خونه... برسم خونه یه استامینوفن و خواب... آخرین دیدارمون بعد از چندوقت بود... درست پنج ماه و نیم... دیدار بعدی... اصلا بعدی وجود نداره دیگه... یه اشنا سلام علیک و صدای موبایل که حوصله اش رو ندارم  و اسمی که مبهوتم میکنه... مگه این اسم رینگ تون نداشت. یعنی....

چقدر دلم برات تنگ شده بود. باورم نمیشد شنیدن صدات اینقدر همه چیز رو تغییر بده. خواب؟ نه! ایستادم جلوی آینه با جعبه لوازم آرایشی که... خب درسته پیشم نیستی اما حس میکنمت... خاکی از خونه و قلبم پاک میشه و زندگی که انگار دوباره شروع شده...

میدونم چند روز دیگه دوباره شروع میشه، میدونم دوباره دلتنگی و غصه و تنهایی میاد سراغم، میدونم هیچکس نیست که حرفم رو بفهمه، میدونم که باید تحمل کنم این روزا رو تا تموم شدن، میدونم که تو هم....

دوست داشتن کسی که بتونی تو سکوت از حضورش لذت ببری بزرگترین آرامشه.

سه شنبه 22 مرداد ماه سال 1387

عصبانیم... دلتنگ... دلگیر و بی حوصله... چقدر باید احمق باشی که نفهمی چقدر تنهام...

بدتر از همه خوندن حرفای یه آدمیه که تو شرایط حالای توست و از روزاش نوشته...

وای یعنی تو هم اینقدر... تا کی میتونم تحمل کنم؟ چقدر ۵ شنبه دوره چقدر تا تو فاصله است...

یکشنبه 20 مرداد ماه سال 1387

پدر از تهران برگشت. با بسته های فراوونی که هیچ ذوقی برای باز کردنشون نداشتم. هر کاری که پدر میکرد من شروع میکردم به خیالبافی... چقدر خوب میشد با پدر میرفتیم تهران از این مغازه به اون مغازه، با خنده وشادی انتخاب و مقایسه و انصراف وخرید و در آخر داشتن بهترینهایی که دل هردومون رو راضی میکرد... بر میگشتیم و مرور دوباره خریده شده ها و لذت دوبارهء روزای با هم بودن و... اما حالا، پدر خرید میکرد و جعبه ها گوشه و کنار خونه روی هم چیده میشدن. و هر از گاهی صدای گرفته و خش دار پدر به یکی از افراد خونه :بش بگید از هر کدوم خوشش نمیاد بگه عوضش کنم.

من مچاله میشدم رو طاقچه کنار پنجره و سرم رو تکیه میدادم به شیشه سرد و اشک میریختم و دلم برای این دختر تنها میسوخت که چقدر تنهاست تو خونه خودش... که چقدر دلبسته به یه آدم جدید اینقدر که پدر ازش دور شه... و من متنفر میشدم از این دختر مفلوک که حتی یک شب هم راحت نمیخوابید و شده بود بازیچه قلب مسخره اش... و من سرخوش بودم از حس نیلوفریی که تو قلب این دختر بود و همه روزها روپر میکرد از عشق... و من خدا رو شکر میکردم برای داشتن این نعمت بزرگ... و آرزو میکردم خدا راهی برای ورود دوباره من به قلب پدر باز کنه.

آرش میگفت: تو خودت میدونی این وضعیت عادی نیست چرا نمیخوای بری دکتر؟ من میخندیدم و میگفتم میدونی آرش اون سالی که اوریون گرفته بودم 7-8 ماهی پریود نشدم خوب حالا داره جبران میکنه دیگه و میخندیدم و بش نمیگفتم از دردی که شبها استخونهام رو میسوزوند، نمیگفتم از دردی که همیشه تو شکمم داشتم و گاهی شدید بود اما هیچ وقت تموم نمیشد، نمیگفتم از کبودیهایی که دیگه مطمئن بودم دلیل خاصی ندارن، نمیگفتم از خیلی علایم دیگه که نگرانم نشه، نمیگفتم که این روزها تموم شن و هر دو خلاص شیم از این جو سنگین که مجبور بودیم تحمل کنیم. و شبهای ما پر بود از عشق، از یک رنگی و یه عالمه حرف بدون واژه، لبریز از هم آغوشی انگشتای مهربون آرش و سیمهای ساز و گاهی شاهد آوازش که دنیا رو برام شیرین میکرد تو اوج دلگیری و دلتنگی برا کسی که فقط دو تا دیوار از من فاصله داشت.

خودم هم میدونستم حالم خوب نیست، اما نمیخواستم میون اینهمه دغدغه یه مشکل جدید هم خودش رو نشونمون بده، هر چی که بود بعدن حل میشد پس فعلا بیخیال!

پدر از مصطفی لیست مهمونا رو خواسته بود و مصطفی از پدر اجازه خواست یه روز برای خرید حلقه بریم و پدر...

ژورنالها رو خشایار میاورد و با همون روحیه همیشگی و شادش شروع میکرد نظر دادن در باره چیزایی که پدر انتخاب کرده و مجبورم میکرد به خنده و گاهی نظر دادن اما در کل برام مهم نبود کدوم لباس انتخاب شه با کدوم مارک کفش و کیف و تاج روی سرم چندتا نگین اصل داشته باشه و دسته گلم مال کدوم شرکت معتبر باشه و هی بخوام با قنادیها چک و چونه بزنم برای درست کردم مدل کیک انتخابی... من اصل کاری رو نداشتم! اونی که جای خالیش رو بزرگترین الماسهای دنیا هم پر نمیکرد، هیچ سینه ریزی جای خالیش رو تو سینه ام نمیگرفت واون نگینهای صورتی که قرار بود لابلای موهام قرار بگیرن حسرت بوسه های پدر رو کمرنگ نمیکرد و....

من و آرش یه جفت حلقه خیلی ساده انتخاب کردیم، پلاتین بود و تقریبا جز معدود حلقه هایی که ست بود(تازه حلقه های ست داشت مد میشد) و میشد همیشه استفاده کرد. مصطفی میخندید و شاد بود و سربسرمون میزاشت. پدر اما ساکت بود و بی هیچ حرفی حتی توچهره اش هم چیزی دیده نمیشد که راضیه یا نه، خوشش اومده یا نپسندیده، خوبه یا نه... آخ پدر چی کردید با روزای قشنگ زندگیم...: (((((((

زیاد تپل نبودم اما بواسطه سالها ورزش حرفه ای اندام پری داشتم و حالا رنگ و روی زردم و حجمی که هر روز کمتر میشد و وزنی که داشت کم و کمتر میشد، اینقدر که مصطفی هم نگران بود و هر از گاهی به هوای شوخی و نگرانی هم که شده ناخنهام رو تست میکرد و زیر پلکم رو نگاه میکرد. :شوکا مریضی؟ _نه حالم خوبه فقط کم خوابیدم. زمزمه میکرد: کم خوابی که کم خونی نمیاره!

شب بود که مصطفی اومد خونمون. ده روز به مراسم مونده بود و پدر سرش به شدت شلوغ بود. تو پذیرایی نشسته بودیم و ملیحه مشغول آوردن چای و میوه بود و من داشتم میپرسیدم که چرا تنها اومده. پدر که اومد پایین بعد از سلام و احوالپرسی، مصطفی گفت میخواد با پدرم حرف بزنه. بازم کنجکاوی همیشه نزاشت برم بالا. نشستم رو پله ها و شنیدم که مصطفی از پدر کلی تشکر کرد بابت زحمت جشن و همه کارهایی که میکنه و گفت که نگرانه. در جواب پدر گفت: شوکا حالش خوب نیست اینکه تا حالا من چیزی نفهمیدم شاید خطای حرفه ایم بوده اما چیزایی که امروز از آرش شنیدم چیزای خوبی نیستن. مهمتر از برنامه های این مراسم خود شوکاست. پدر گفت: شما که هر دو پزشک هستید، خب چیکار باید کرد. مصطفی مکثی کرد و گفت: شوکا با من راحت نیست، آرش هم... راستش من فکر میکنم بهتره شوکا معاینه بشه نه پیش من یا آرش!! تو ذهنم میگفتم چرا؟ خب هیچ وقت مصطفی نخواسته بود با هم در مورد چیزای پزشکی حرف بزنیم و گرنه کی بهتر از خودش. حتی اون روزی که تو خونه خودشون حالم بد شد و ضعف کردم... باقی حرفها برام خسته کننده بود. رفتم بالا و میدونستم حق با مصطفی است. خب با همه بد بختی ها 3 ترم تو رشته ای درس خونده بودم که میدونستم خونریزی بیشتر از 10 روز با مقدار ثابت و همراه درد که هر 10- 15 روز هم تکرار میشه نمیتونه علامت خوبی باشه. میدونستم حالا که این خونریزی ها به شکلهای مختلف حتی بشکل زیر پوستی و همراه خیلی چیزای دیگه هم دارم پس باید موضوع مهمی باشه. همراه این ضعف همیشه و این کم کردن ناگهانی وزن و وقتی همه چی رو میزاشتم کنار هم... نه چیز خوبی در انتظارم نبود! اما نمیخواستم به روی خودم بیارم. چرا؟ با آرش و خونواده اش رودربایستی داشتم؟ نمیدونم شاید. نه! این نبود. نمیخواستم پدر درگیر یه موضوع تازه بشه. نمیخواستم پدر نگرانم بشه....

پدر اومد تو اتاقم و یه بسته خیلی بزرگ رو گذاشت رو میز و گفت بپوشش. بازش کردم و سپیدی اون لباس نه هیجانی برام داشت نه ذوقی که باید تو دلم میکاشت! دیگه حوصله بغض کردن هم نداشتم. گفتم: باشه بعدن میپوشم. :نه حالا بپوش خانم زمانی داره میاد اینجا که درستش کنه اگه جاییش تنگ یا گشاده. بسته بندیش قشنگ بود. حوصله باز کردن پک رو نداشتم. اما میخواستم حالا که پدر  اینقدر سنگ شده بود دیگه ناراحت تر ازاین نکنمش. بروشور و آگهی های تبلیغاتی توش فرانسوی بود و برچسب روی لباس انگلیسی. بلند بود و سپید و لطیف... با نگینها و سنگ دوزیهای روی سینه و کمر و پایین دامن که سنگینش کرده بود. دیشب خوب نخوابیده بودم خسته بودم از یه شب پر از درد و کشمکش اما پوشیدمش... سرشونه هام طاقت نداشتن، ایستادم وسط اتاق که پدر نگام کنه... اما پدر سر گرم بود با لیستهایی که تو دستش بود و من همه امیدهای ته مونده قلبم رو جمع کرده بودم تولبخندی که با همه خستگی میخواستم با یه دنیا تشکر تقدیم پدر کنم.... از پله ها رفت پایین و همونجاها گفت بیا پایین الان خانم زمانی میاد.

درش آوردم و نشستم گوشه تخت... نه نمیخواستم گریه کنم... نمیخواستم تو ذهنم هیچ کلمه ای باشه... نمیخواستم قلبم حتی یه تپش اضافی داشته باشه... لباس رو همراه پیراهنی که تازه آرش برام خریده بود سپردم دست خانم زمانی که اندازه دستش باشه که نخوام یه بار دیگه بپوشمش... پدر لباس رو دقیقا به همون سایز چند ماه پیش سفارش داده بود و حالا....

داشتم توجابجایی وسایل به ملیحه کمک میکردم. پدر هم داشت با وسایل تو کیف دستیش ور میرفت و هر از گاهی به کسی زنگ میزد. :آقای ارجمند میگفت مریضی آره؟!! پشتم لرزید خدایا چند وقت بود مخاطب مستقیم پدر نبودم؟ خدایا چقدر زمان گذشته بود از دفعه آخر که پدر بام حرف زده بود. وای کاش یه شوکا هم اولش میگفت.

-نه حالم خوبه چیزیم نیست. اینقدر اینو با شوق گفتم که خودم هم تعجب میکردم از دردی که برای بلند کردن چند تا بسته داشت کمرم رو داغون میکرد. :در هر حال خودت بهتر از همه میدونی حالت خوبه یانه... اگه لازمه زنگ میزنم به دکتر * برو پیشش. همه اون شوق با اینهمه بی تفاوتی از بین رفت. همه اش پودر شد خاکستر شد سنگ شد آوار شد ریخت تو دلم.... –نه پدر خوبم.

*همون آقا یا خانومی که با ذره بین اینجا میچرخه و هر از گاهی همه مغزش رو برام ایمیل میکنه، طی یک ایمیل که با جمله بسیار برات متاسفم شروع شده گوشزد کرده که اگه تو راست میگی و اینقدر خوب تربیت شدی و با ادب هستی و پدرت رو دوست داری و براش احترام قایلی بد نیست اینم بدونی که آدم بزرگترش رو با فعل جمع خطاب میکنه!!!

فکر کن یه آدم چقدر باید احمق باشه که اینو نفهمه که من اینجا فقط یه راوی هستم و لزومی نداره پدرم برای راوی شما باشند با افعال جمع و دقیقا همون جاها که برا پدرم حرف زدم سعی کردم همه گلایه هام حتی....

 وا! اصلا چه معنی میده با تو بحث کنم! من کی ادعا کردم که خیلی آدم با ادبی هستم؟؟؟!!!! اصلا هم بعید نیست همین روزها یهو خر بشم و یه ایمیل برات بفرستم و مثل خودت بات حرف بزنم اما یه چیزی رو مطمئنم بدون اینکه حرف زشتی بزنم حالیت میکنم چقدر آدم هستی!!!!

*دستگاه مشترک مورد نظر....  چقدر شنیدنش عذابم میده. دلم برات تنگ شده، اما تازه روزه دومه.....

کاش تو هم حال مرا داشتی

   

              سینه ای از کینه جدا داشتی...

پنجشنبه 17 مرداد ماه سال 1387

پدر در تدارک برگزاری جشن بود. میخواست همه چیز بی نظیر باشه. این وسط گاهی هم بواسطه خشایار نظر منو میخواست. من هیچ نظری نداشتم جز تشکر و خواهش برای اینکه اینهمه زحمت لازم نیست. میخواست مهمونی تو باغ خودمون باشه که بیرون شهر بود. مسوؤلیت مرتب کردن باغ رو داده بود به محمود آقا. برای اینکه آماده اش کنه برای جشن همراه 5تا باغبون دیگه. از روی ژورنالهایی که نمیدونم از کجا بدستش میرسید لباس برام انتخاب میکرد و تاج و دسته گل و جواهراتی که میخواست بخره. دیگه نگام نمیکرد دیگه لبخندی رو لباش نبود. آروم بود و نهایت جمله های بینمون 4-5 تا کلمه بودن.گاهی با خشایار بحث میکردن و من مدام به خشایار یاد آوری میکردم که خدای نکرده ذره ای از حرمت پدر کم نشه. پدرم بود و خدای همه روزهام، حتی اگه دوسم نداشت، حتی اگه روزی صد بار تکرار میکرد هنوز دختر منه و هیچ عنوان دیگه ای نداره پس هر کاری از دستم بربیاد میکنم، وقتی از خونه من رفت دیگه رفته.....

من و آرش هم میگذروندیم روزای پر از عشق رو کنار دغدغه های پدر. زیاد میومد خونه ما، آخه پدر بش گفته بود میخواد روزای آخر بودنم بیشتر تو خونه باشم. خشایار هم بیشتر وقتا خونه بود و میگفت نمیخوام مزاحم شما باشم. میشستیم تو اتاق و شعر میخوندیم، تو باغ میدویدیم و میخندیدیم و غرق بودیم تو دنیایی که با اومدن پدر یهو انگار یخ میکرد. آرش سازش رو آورده بود خونه ما. بقول خودش سازش بار اول بود که خونه رو ترک کرده بود اما کنار من بود که عشقی بودم برای دلی که همه دنیام. پدر که میومد فریادها و خنده ها تبدیل میشدن به پچ پچ و خنده های ریز و گاهی لبخندهایی که فقط برای آروم کردن همدیگه بود با چاشنی بغضی که هیچ کدوم در باره اش حرفی نمیزدیم. حالا خشایار شروع میکرد به حرف زدن و حرف کشیدن و جمع کردن جمعی که هیچ جور کنار هم تاب نمیاوردن. پدر نمیخواست که قبول کنه، نمیخواست که... و ما بعد از شام باز پناه میبردیم به اتاق و بازم سکوت ما و صدای سه تار آرش که همه حرفای ما بود و نوازشهای دستای گرمش که اون حجم سنگین گلوم رو باز میکرد و اشکایی که خستگیه یه روز دیگه نبودن پدر رو پاک میکرد و باز هم من و پدر از هم دور میشدیم...........

قرار بود جشن عقد با پدر باشه و چند ماه بعد به صلاحدید مصطفی (پدر آرش) جشن عروسی که دیگه به قول پدر بخودشون مربوط بود چون بعد از عقد میشدم دختر اونا و پدر فقط جهیزیه ام رو تکمیل میکرد!!!!!!

موقع شام بود که پدر گفت برای تهیه سفره عقد میخواد بره تهران! اما نگفت میخوام باش برم یا نه. سعی کردم آروم باشم و خیلی آهسته گفتم ممنون لازم به زحمت تهران رفتن نیست همین جا هم چیزای قشنگی پیدا میشه. قاشق و چنگالش رو گذاشت کنار بشقابش و بلند شد با همون صدای یخ کرده گفت: هر کی دوست داره بیاد تا فردا خبر بده میخوام بلیط بخرم. و رفت بالا.

انگار سقف آسمون رو دل من آوار شد. نه! نه! من پدر رو میخواستم. من میخواستم بغلم کنه و لبخندش رو هدیهء روزای خوش و عاشقیم کنه. مبهوت شده بودم، یخ کرده بودم صورتم رو نمیدونم اما دستام که رو میز بودن زرد شده بودن، انگار داشتم تو یه فضای خالی فرو میرفتم. یه حلقه دور گلوم بود که داشت راه نفسم رو می بست، آرش و خشایار دور میشدن داشتم از میز فاصله میگرفتم دور میشدم، اما نمیتونستم نفس بکشم...

تو بغل آرش بودم و خشایار کنارمون نشسته بود، دستم رو تو دستش نوازش میکرد و چشماش پراز اشک بود. به آرش نگاه میکردم و... نه هیچی نبود جز جای خالی محبت پدر که یهو ازم گرفته شده بود و روحم تاب نداشت و همه ترسها رو منتقل میکرد به سلولهای تنم و بی اشتهایی و خونریزی های گاه و بیگاه که نشونهء روزای بدی بودن...

پدر که میاد خونه دیگه نمیتونم بنویسم. انگار رشته کلام پاره میشه.

پدر همیشه دوستتون دارم. شاید یه روزی شما هم اینا رو خوندید. میدونید دارم چیکار میکنم، دارم همه روزای جداییمون رو مینویسم، روزایی که شوکای وحشی رو رها کردید، روزایی که گفتید دیگه باید بری و فقط یه هفته وقت دادید که وسایلم رو جمع کنم. با کیف رو دوشم اومدم پایین و پشت دستتون رو بوسیدم و نشستم کنار پاتون و گفتم پدر شما تو هیچ چمدونی جا نمیشید از این خونه فقط شما مال من هستید حتی اگه منو دیگه نخواید. دستتون اومد بالا، نمیدونم برای نوازش بود یا برای سیلی، اما همون رو هم ازم دریغ کردید. پدر یادتونه وقتی لباسم رو پوشیدم؟ نگاهم نکردید، چشماتون پایین بود و با تحکم گفتید خانم زمانی میاد برا اینکه هرجاش اندازه نیست درستش کنه اما سایز خودته. نگاهم نکردید پدر که ببینید شوکا تو همون 25  روز یه سایز لاغر تر شده. نگاهم نکردید تا ببینید زردی صورتم تو سپیدی اون لباس فقط یه بوسه یه لبخند یه اشاره از شما میخواد.

یادتونه پدر روزایی که پول تو جیبیهام رو جمع میکردم برای کادوی تولدتون. رو دست بلندم میکردید و میگفتید تو کادوی تولد منی. اما اونروز حتی اجازه ندادید گونه تون رو ببوسم. گفتید: خوبه که به یادم هستی هنوز. پشت کردید به من و آرش و رو به پنجره گفتید این جعبه رو هم با خودت ببر کادو لازم نیست. آخ پدر یعنی واقعا فکر میکردید یادم میره؟

 نه بابا جونم، نه!همیشه و هنوز 17 مرداد بهترین روز زندگیمه. میتونم زنگ بزنم و بگم بابایی تولدت مبارک. حتی تو اون سالها که میگفتید نمیخواید صدام رو بشنوید.... حتی اون سالها که فریاد میزدید آخه کجایی لعنتی.... و حالا تو این سالها که بارها و بارها گفتم دوستتون دارم و همیشه همون خدای بزرگ دنیای من بودید، هرچند طردم کردید، هرچند ازتون گذشتم، هر چند.....

                     بابایی جونم :*

                          تولدتون مبارک:*

سه شنبه 15 مرداد ماه سال 1387

منتظر یه خبر از یه آشنام.تو تمام مدتی که تو ماشینم، تمام مدتی که سرکلاسم، تمام مدتی که....

5 صبح ماشین میاد دنبالم و میرم تهران. سر همون کلاس مسخره ای که باید! توش شرکت میکردم. جالب  اینجاست که قبل از رسیدن ما کلاس تشکیل نشده بود. مدرس یه دکتر بود ساکن کشور کانادا و بعد از سلام و احوالپرسی طبق عادت همیشه ایرانیها شجرنامه ها اومد رو و کاشف بعمل اومد که آقای دکتر یه جورایی از اقوام دور دور دور ما محسوب میشن!!! حالا مگه سر کلاس اجازه میده من کمی تو خودم باشم و فکر کنم چطور میشه یه خبری از اون آشنا پیدا کنم. تا میام کمی آروم باشم میکروفنش رو خاموش میکنه میاد پایین و شروع میکنه با لکنت خاص افرادی که سالها به زبون مادریشون حرف نزدن زیر گوشم پچ پچ میکنه. کلاس زیاد شلوغ نیست، از هر استان فقط 4 نفر دعوت شدن(2تا خانم 2تا آقا) که مثل همیشه فارسی های عزیز احتمالا حال نداشتن تشریف بیارن و فقط یه آقا اومده. ترجیح میدم اسمم تو لیست استان فارس باشه. چه بده پشت میز اول بشینی و دلت هم بخواد مدام اس ام اس داشته باشی و حرف بزنی و بزنی و بعد عصبانی بشی و خونسرد گوشیت رو بزاری تو کیف و تکیه بدی بعد آقای دکتر با لبخند بگه تموم شد؟ لبخند میزنم حالا بین حرفاش هی باید حرف بزنم هر چی میخوام با این تعارفها که بقیه از من بزرگترن و پیشکسوت و اینا از زیرش در برم نمیشه. بعدش استخر و دوباره کلاس و بعد انتظار برای دیدن کسی که همیشه یه گوشه قلبم براش بی قراره حتی وقتی که....

بغض لعنتی نشسته تو گلوم، همونی که مدتهاست پراز حرفه، همونی که باید فریاد شه برات. اما چیزی برای گفتن ندارم حتی اون موقع که دستام رو می گیری و نگام میکنی. چقدر دلتنگ چقدر دلتنگ.... نمیدونم چرا اینبار تو چشمات نگاه نکردم. چرا نخواستم بازم غرق بشم تو اون دنیای کوچیکی که خلاصم میکنه از همه غصه ها. چرا نخواستم که...

و حرف زدم، گفتم از چیزایی که مدتهاست همنشین من وتو و خلوتم شده. تو نخواستی ادامه بدم تو نخواستی همه اش رو بشنوی. تو نخواستی خدای نکرده یه ذره تو خلوتت فکرم آزارت بده.

چقدر عذاب آورن دستای گرمی که فقط بوی شهوت میدن.................. دوسشون ندارم.

روز دوم نمیدونم چرا آقای دکتر اینقدر احساس پسرخالگی بش دست داده، میگه نمیخواد شما امتحان بدی!!! میگم منکه این مدرک رو ندارم پس باید تو همه آزمونها شرکت کنم! میخنده میگه شما اگه کنار من باشی مفیدتره! خنده ام میگیره:نکنه قراره این جماعت سر نمره با من چونه بزنن؟!!

میخوام فرار کنم. میخوام برم بیرون. میخوام تنها باشم. میخوای که باز همو ببینیم و چقدر خسته ام و چقدر آزرده و چقدر دلگیر. اما بازم بت لبخند میزنم و....

تو ترافیک لعنتی گیر کردیم تو گرمای جهنمی وریه های بدبخت من که تحمل خنکی آلوده کولر ماشین و هوای بسته رو ندارن. مجبورم تحمل کنم و طفلک آیدا که خودش رو میزنه بخواب که از گرما شکایت نکنه. من اما خسته ام. خسته از چیزایی که تو مغزم داره کپک میزنه و باید بریزمشون دور چشام رو میبندم و سعی میکنم به هرچی جز تو فکر کنم اما نمیشه!!

کمک میکنه لباسهام رو در بیارم و یه دوش بگیرم، برام هندونه قاچ میکنه و یه ساندویچ کوچولو و یه لیوان دوغ. با نگرانی نگام میکنه :خوبی شوکا؟ یه چیزی بخور برو بخواب. میگم خوبم نگران نباش. دلم براش میسوزه. کمی هندونه و یه گاز از ساندویچی که با همه عشقش برام درست کرده. خوابم نمیاد. میگه این دوروزه فقط 5-6 ساعت خوابیدی. اما خوابم نمیاد. منتظر یه خبر از یه آشنام. یه آشنا که نمیدونم کجای روزها و لحظه ها و کلمه ها گمش کردم. باید بخوابم. میدونم باید آروم باشم و بگذرم باز هم از چیزایی که حق منه اما نمیتونم داشته باشمشون!

جمعه 11 مرداد ماه سال 1387

کلافه ام، بی حوصله ام،  انگار تب دارم، اما سعی میکنم به روی خودم نیارم. پدر نیست، سرش خیلی شلوغه کم میبینمش و دلتنگش میشم اما حوصله زنگ زدن ندارم. برادرم هی زنگ میزنه که برنامه هاش رو چک کنم براش. نمیدونم کسی که داره تو یه کشور دیگه زندگی میکنه کارت ملی میخواد چیکار؟ پاسپورت ایرانی چرا باید براش مهم باشه؟ نه که حالا خیلی قبولمون دارن تو سطح بین المللی!!! میخوام اعتراض کنم اما حوصله ندارم. میگه بلیط دو سره پیدا نمیکنه، میگه یه خونه برای 1ماه میخواد اجاره کنه، میگه یه ماشین هم نیاز داره مال بابا نباشه بهتره، میگه باید مرخصی بگیری و همه جا با من باشی، میگه.... من فقط گوش میدم و حوصله توضیح یا اعتراض ندارم.

 صبح بی اشتها بیدار میشم، با دهن تلخ بقول هدایت دهنم مزه دم مار میده!  با یه تهوع وحشتناک که مثل همیشه نادیده گرفته میشه، یه گوجه فرنگی و یه لیمو ترش رو از وسط نصف میکنم و لیمو رو فشار میدم رو گوجه، نمک میپاشم و میخورم. باید برم سرکار  نباید کسی بفهمه بی حوصله ام، نباید کسی بفهمه یه چیزه ته دلم داره جابجا میشه، بازم گنجشکها به ایوون کوچیک اتاقم حمله کردن برای خوردن برنجهایی که دیشب براشون ریختم. تو راه پله به الهام زنگ میزنم، یه بار دیگه هم از سر کوچه بش زنگ میزنم دیگه حتما بیداره و تو هوای خنک صبح و سکوت و آرامش کوچه و خیابونا تا استخر قدم میزنم... لبخند میزنم و شنا میکنم و آموزش میدم و با مردم و بچه هاشون سرو کله میزنم. ساعت اول با خنده و ترس آدمای تازه کار از آب میگذره... ساعت دوم همون آدمهان که یک ماه پیش همون ترسها روداشتن و حالا اصرار که خانم بریم قسمت عمیق که فقط آب بازی کنن و با هیجان آب بخندن... ساعت بعد باز همون آدمهان که حالا یاد گرفتن شنا کنن اینقدر که بنظر معقول بیاد و... ظهر شده میلی برای ناهار ندارم میشینم و کمی از خیار سالاد میخورم بدون کلم و هویج. ساعت بعد یه مشت کوفته ریزه هستن که باید تک تک ببوسمشون و بغلشون کنم. بعضی پرحرف بعضی خجالتی، بعضی ترسو و بعضی پردل جرات، بعضی هم کله خر و نتتتتتتترسسس. باید اسم همه شون رو یادم باشه اگه به سارا بگم صدف لباش رو غنچه میکنه و میگه نخیر شما منو دوست ندارید. باید یادم باشه بازو بند کی رو باید کم باد کنم و کی باید یکی از بازو بندهاش رو در بیاره. میخندیم و بازی میکنیم و استخر رو گذاشتیم رو سرمون. مریم میگه وقتی با اینا بازی میکنی مثل اون سگ والت دیسنی میشی که یه مشت جوجه از سر و کولش بالا میرن اسمش گوفی بود انگار!!! مدیر استخر میگه خانم... من هروقت اومدم تو استخر شما دارید شعر میخونید و بازی میکنید و بیشتر از اینا میخندیدن و سرو صدا میکنید چطوری میشه که اینا شنا یاد میگیرن؟؟؟!!! میگم ببخشیدا اما من جونم با همون خنده ها در میاد تا اینا یادمیگیرن شنا کنن بدون بازو بند اونم تو استخر بزرگی که پاشون به زمین نمیخوره!!!!!!!!!

کوچیکترین شاگردم امسال رکورد کم سن ترین شاگرد زندگیم رو هم داره. اسمش عسله دوسال و دوماه. وقتی بغلش میکنم گرمای تنش یه بغض مبهم میشونه تو گلوم. با کلمه ها و اصوات خاص خودش حرف میزنه و شیطنت میکنه و غش غش میخنده و من فقط بغلش میکنم و می بوسمش و عینک شنا رو میزارم رو چشمم، آخه اگه اشکام رو ببینه میگه شوااا جون اوخ شدی؟!.......

دوساعت هم میشینم و به آدمهایی که میان استخر نگاه میکنم. همه میخندن، همه شادن، هیچ کس غمگین نیست، با نگاه میتونم بفهمم کی شناگره، کی نیست. زیاد سخت نمیگیرم و گاهی یه دور میزنم و بر میگردم. تو تمام مدت که استخرم فقط آب خوردم و آب خوردم... هنوز همون تهوع هست و هنوز نادیده گرفته میشه بیچاره! باید برگردم خونه چندتا اس ام اس و هزار تا missed call  پدر نوشته با من تماس بگیر کار دارم. خب 3ساعت گذشته پس زیاد مهم نبوده وگرنه پیدام میکرد حتی اگه تو سوراخ شیر بودم!! خانم ... زنگ زده، بش زنگ میزنم میگه باید بری تهران، برای 3روز. میگم نه خواهش میکنم تو این هوا اصلا حسش نیست! با قاطعیت میگه باز شروع کردی؟ باید این مدرک رو داشته باشی!! همچین میگه بایدانگار اگه نداشته باشم از گرسنگی میمیرم!! هی بهونه میارم، من تهران رو بلد نیستم (با راننده اداره برو) من اونجا تنهام کسی رو نمیشناسم (آیدا همرات میاد) آخه رفت و برگشت سخته (شب همونجا بمون) کسی رو نمیشناسم که بشه خونش بمونم (خوابگاه برات میگیرم)......

 آقای... نوشته مدارکت رو زودتر بیار باید فکس کنم. خب اینوقت روز از کجا بیارم؟ به کجا بیارم؟ بیخیال... منکه گفتم دوست ندارم برم! الهام نوشته اگه برای شب برنامه نداری بریم باغ سالاری. ای بابا با این تهوع برم اونجا رو شکوفه بارون کنم؟!! یکی دوتا اس ام اس هم از سر بیخیالی و نمیدونم شاید هم یه چیز دیگه که جوابی براشون ندارم.

باز آقای... زنگ میزنه، چرا جواب دادم؟؟؟ با لهجه نمیدونم کجایی میگه مدارک باید امروز فکس بشه. میگم تازه رسیدم خونه و واقعا خسته ام. میگه خودم میام ازت میگیرم!!

ای بابا شاید من دوست نداشته باشم شما بیای در خونه ما!!! بخدا من اگه این مدرک رو هم نداشته باشم به هیچ کجای دنیا بر نمیخوره ها. میدونم که برای پز و افهء خودشونه که دوست دارن همه جا معرفیم کنن. البته همیشه میگم که مال این استان نیستم و...

چه فرقی میکنه مال کجا باشم مهم اینه که تنهام... دلتنگم... تو این گرمای نفس گیر من یخ کردم و خوابم نمیبره..............

*این پست رو دیشب نوشتم، حالم خوبه فقط نمیدونم باید با اینهمه آدم که ریخته تو خلوتم چیکار کنم. حرف بزنم؟ سکوت کنم؟ بریزمشون دور؟ یا.... هر کدوم رو که انجام بدم متهم میشم به یه چیزی. و مثل همیشه خودخواهی!!!

*نمیدونم چرا جواب کامنتهای تو رو ندادم، خب یه پست کامل مال تو بود دیگه چه جوابی باید مینوشتم. در ضمن لازم نیست شما رفتارهای منو تعبیر کنی میدونی که هر چی لازم باشه خودم میگم. رفتی تو شونصد تا پست قبلی کامنت گذاشتی که چی؟ نه جونم نه میلی بوده نه هیچ چیز دیگه فقط نیازی به جواب نبود همین! اینکه بازم اینجا بیای یا نه به خودت مربوطه!

                              

اگر با من نبودش هیچ میلی

          چرا ظرف مرا بشکست لیلی...

دوشنبه 7 مرداد ماه سال 1387

مامان مثل همیشه، بهترین برنامه ریزی رو کرد و بهترین تصمیم رو گرفت. برای اینکه زیاد رفتارهای پدر آزارم نده و اون احساس لعنتی تنها موندن، منو از پا در نیاره برادرم رو فرستاد ایران. بارها و بارها با بغض و نگرانی و دلواپسی گفت که کاش خودم میتونستم بیام پیشت، اما افسوس....

دیگه زیاد سیاوش رونمیدیدم، گاهی هم که با هم روبرو میشدیم خیلی آروم با یه سلام از کنارم میگذشت. هرچند بعد از اون شب که بش گفته بودم دیگه نمیخوام کاری بکنه پدر حس میکرد شاید بهتر بود سیاوش جای آرش باشه اما هیچ وقت حرفی نزد، هیچی نگفت. اما نگاههای پدر نیازی به حرف نداشتن. حالا خشایار برادرم سعی میکرد بین ما قرار بگیره تلاش میکرد منو پدر کمتر با هم درگیر بشیم. اما گاهی کم میاورد. یه بار گفت شوکا من اگه جای تو بودم هیچ وقت جرات همچین ریسکی نداشتم. اما کار من همچین کار بزرگی هم نبود من فقط عاشق بودم و پای حرفم ایستاده بودم.

شب بود که صدای زنگ در بلند شد. داشتم سووشون میخوندم، خشایار از پایین پله ها گفت: شوکا بدو با تو کار دارن. این وقت شب؟ با من؟ درسته دیر وقت نبود اما این وقت شب کی با من کار داشت؟ روسری بزرگ ترکمنی رو کشیدم رو سرم و پیچیدم دورم و... خشایار کی بود؟ جوابم رو نداد.

پشت در ایستاده بودی، تو تاریکی سمت راست در خونه که نور تیر چراغ برق بش نمیرسید. اولش که ندیده بودمت ترسیدم و فکر کردم شاید از شوخیهای بیمزه خشایاره، اما نه! تو بودی که تو تاریکی تکیه داده بودی به دیوار و گفتی سلام. چقدر صدات خسته بود. نمیدونم چرا دوباره همون شوق همیشه پیچید تو تنم و با خنده گفتم: سلام بیا تو چرا اینجا وایسادی؟  کمی جلوتر اومدی و حالا میتونستم تو نور ببینمت، چقدر خوب بود اگه لامپ سر در رو روشن کرده بودم، موهات چقدر بلند شده بودن، چشمات گود رفته بود، لاغرتر شده بودی، گونه هات اما سرخ بودن، چشمات خسته بودن و قرمز،موهات روی پیشونیت بود، چه احمقانه فکر کردم موهای عسلی و براقت چرا کدر شدن؟ چند وقتی بود که ندیده بودمت. تو هم داشتی با نگاهت ارزیابی میکردی که نگاهمون تو هم گره خورد. مثل همیشه لبات رو با زبونت خیس کردی و گفتی:شوکا لاغر شدی. به خیسی لبات فکر میکردم و گفتم: من دارم عروس میشم و درگیر کارها و برنامه هام هستم تو چرا لاغر شدی؟ خندیدی آروم و سرت رو انداختی پایین و با پات باهمون چندتا سنگریزه خودت رو مشغول کردی. گفتم: خب بیا بریم تو، بابام نیست خشایار هم تنهاست. با حرکت سر گفتی نه. برای اینکه بغضت وا نشه، برای اینکه اونهمه اشک نیان پایین. دلشوره گرفته بودم. عجیب بود که اینوقت شب اومدی در خونه اونم بعد از اونهمه حرفی که زده بودیم و سردی که دیگه تو رفتارمون بود. باید ساکت میشدم که تو حرف بزنی و چقدر بیزار بودم از این سکوتهای طولانی... یه نفس عمیق کشیدی و سرت رو آوردی بالا، اما سعی میکردی به من نگاه نکنی به تاریکی پشت سرم نگاه میکردی یا به سمت خونه خودتون و حرف زدی: شوکا من دارم میرم... این چندوقته دنبال این بودم که دانشگاهم رو عوض کنم... دیگه نمیتونم اینجا رو تحمل کنم... میدونی شوکا همیشه فکر میکردم... اینجا کنار تو میتونم پا بگیرم و ریشه کنم... فکر میکردم تو رو دارم و همه دنیام تو بودی و عشقی که داشتم... اما خب من اشتباه کردم... اگه اینو میخواستم باید میگفتم و حالا که نگفتم باید تاوان..........

تو حرف میزدی و من فقط نگات میکردم، تو از روزایی میگفتی که یه پسر بچه بد اخلاق بودی و فکر میکردی همه بچه های کوچه میخوان منو از تو دور کنن، از فرشید که دستش رو شکسته بودی برای اینکه موهای منو کشیده بود و همه فکر میکردن واقعا از رو دوچرخه پرت شده پایین، از روزایی که با محمد و فرید بازی میکردم و تو حرص میخوردی و غرورت رو میزاشتی زیر پات مبادا من برنگردم دیگه، از روزایی میگفتی که درگیر کابوس مرضیه بودم و نمیتونستم کنار هیچ کسی آروم باشم.... و رسیدی به روزایی که برات دوست میگرفتم و تو بازم خون دل میخوردی... از قهر و آشتی ها حرف زدی و روزایی که من از عشق برات میگفتم و تو گوش میدادی.....

دیگه اشکات سرازیر بودن و من تکیه دادم به چارچوب آهنی در که اون شب چقدر سرد بود. تو گفتی دوسم داری تا همیشه. توگفتی میری که با نگاهت هر روز دور شدنم رو نبینی. تو گفتی بودنت آزاری برام نداره اما بهتره که حتی نگاهت به خوشبختی کوچیک من نباشه. تو گفتی باید بری تا باور کنی من دیگه نیستم. تو گفتی باید جایی نفس بکشی که من نباشم و خاطره های مشترکمون. تو گفتی.... اما من هیچی نگفتم. هیچی برای گفتن نداشتم!! تو خندیدی از بازی روزگار و من نگات کردم. تو اشک ریختی و من فقط نگات کردم. تو برام شعر خوندی و گفتی چیزی بگو سلام نوش لیموی گس! چیزی بگو لاجرعه لیالی!! من اما حرفی برای گفتن نداشتم. گفتی فال حافظ گرفتی، گفتی حرفش وصف حال بوده ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود گفتی کاش میتونستی بمونی و از دور نگام کنی و خوشبخت باشی اما قلبت طاقت نداره گفتی...

و رفتی... بدون اینکه چیزی بگم، بدون اینکه چیزی بشنوی، و من نشستم پشت در اونقدر که خشایار نگران اومد سراغم و من همه شنیده هام رو با اشک براش گفتم. براش گفتم که چقدر دوستت دارم اما هیچ وقت نمیتونستم عاشقت باشم، براش گفتم که اگه تو زودتر هم به زبون میاوردی حرف دلت رو باز هم نمیشد که عشق مهمون دلهای ما باشه و.... براش گفتم که امکان نداشت آرش برام یه عشق افلاطونی بمونه و بتونم فراموشش کنم، براش گفتم و اشک ریختم و تو رفتی و اینقدر زود تو همهمه زندگی گم شدم که حتی دلتنگی هم از یادم رفت. اما روزایی که تنها میموندم و خشایار نبود چقدر جات خالی بود. روزایی که دلم یه پناه میخواست برای حرفایی که حتی آرش نمیتونست بشنوه و بفهمه. تو همیشه برادر روزای بی برادریم بودی،  همه دلگرمیه یه دختر بچه پنج شیش ساله، همه روزای سربهوای یه نوجوان چهارده پونزده ساله... و گذاشتی رفتی. فقط بخاطر اینکه من مثل تو فکر نکرده بودم. تو همه خاطره ها و خوبی ها رو گذاشتی پشت سر و گذشتی بدون اینکه لحظه ای فکر کنی منهم میتونستم یه آدم باشم با احساسات کاملا منطقی و متفاوت! و من گذشتم از روزای سخت زندگی، روزایی که تو شنیدی و اومدی به دلداری اما من دیگه حضورت رو نمیخواستم، دیگه حرفی برای گفتن نداشتم و ترجیح دادم دیگه نگاهی هم بینمون نباشه، هرچند بارها گفته بودی همه چیز رو پذیرفتی و من هم مثل خواهر نداشته ات شدم!!! اما تو اشتباه میکردی تو هنوز هم با خودت و احساست روراست نبودی، تو میخواستی حضور داشته باشی به هر قیمتی!! یادته پشت تلفن چی گفتی؟ گفتی چقدر احساس بزرگی بت دست داده دختر، هنوز همون دختر بچه بد اخلاقی! یادته گفتی من همون آدم سابقم تو هم همونی فقط حالا هر دو بزرگ شدیم و تغییر کردیم! یادته گفتی شاید منهم همین روزا ازدواج کردم؟! یادته گفتی... و من فقط خندیدم و هرگز نخواستم که ببینمت!

اما اون غروب دلگیر! یادته؟ همون روز خاکستری؟ دیدارمون بعد از سالها، بعد از اون شب که رفتی.... دستام رو گرفتی و چشمات رو دوختی به چشمام و گفتی من هنوز هم هستم!!! وایییییییییییی سیاوش مگه تو نگفته بودی من دیگه شدم همون خواهر نداشته. من باز هم فقط نگات کردم و گذشتم. و این بار من رفتم....

بزار بقیه اش رو نگم، اینجا بجز تو خواننده های عزیزی داره که دوست ندارم با حرفای ما حس کنن چیزی نمیدونن، اما اینو بدون از دومین کامنتی که برام نوشتی حس آشنایی اومد سراغم و تو سومین کامنت همون پسر بچه ای بودی که باز هم از شوکای بداخلاق رو دست خوردی و حرفایی رو زدی که فقط سیاوش کودکی های من میدونست!!!

نمیدونم این خونه رو چطوری پیدا کردی نمیدونم از حضورت خوشحال شدم یا ناراحت؟! نمیدونم اصلا دنبال چی به اینجا رسیدی، یا تا کی میتونی پرحرفی های منو تحمل کنی اما حالا که اومدی... حالا که باعث نوشتن این صفحه شدی سکوت نکن، یا نخواه که بری بالای دیوار حاشا!!! فقط بگو دوست داری بازم سیاوش باشی یا اسم خودت رو بنویسم اونم بدون تشدید؟؟؟!!

*اینم برای یه دوست که بیشتر از یه دوست مجازی دوسش دارم باور کنه یا نه اما برام هنوز هم مهمه. تو بمن خندیدی که چرا یه دوست رو نشناختم یادته؟ هنوز تحقیری رو که تو جمله ات بود حس میکنم! اما به نظرت شناختن یا نشناختن یه دوست مجازی که خودش خواسته ناشناس بمونه خیلی مهمه؟؟ من رد کسی رو اینجا گرفتم که هیچ وقت کامنتهای گذشته اش رو نخونده بودم، هیچ وقت تصور نمیکردم اینجا باشه، هیچ وقت باور نمیکردم که.... منظورم از گفتن این چند خط  اثبات هوشم نبود، که گاهی خودم از گیجی های خودم تعجب میکنم، فقط میخواستم بگم اگه از من رنجیدی من رو ببخش و بدون گفتن دروغهای بی ارزش هیچ کار سختی نیست، مهم اینه که پشت بعضی حقایق تلخ معنی محبت رو درک کنیم.

 

*نوشتن این پست خیلی سخت بود حتی سخت تر از نوشتن بعضی از خاطرات. کلمه ها یاریم نمیکردن، حس بدیه که دلت بخواد بنویسی اما هیچ کلمه و واژه ای کمکت نکنه. اما نوشتمش فقط برای اینکه هنوز هم برای گذشته ام و مخصوصا کودکی هام ارزش قایلم و اون روزها روبا هیچی عوض نمیکنم حتی با حضور مبهم و بی دلیل و عجیب تو!!!

 

سینه مالامال درد است

               ای خدایا...... مرهمی

جمعه 4 مرداد ماه سال 1387

غرق بودم، و سرشار از زندگی با اونهمه عشقی که آرش برام داشت. دستای مهربونش و نگاههاش که خود خورشید بودن برای روزای تاریک و سرد خونه پدری. بوسه هایی که ته اش بغض بود و لذتی که تا بحال تجربه نکرده بودم. گاهی غمگین بود و میگفت چقدر خوب میشد تو 10 سال زودتر بدنیا میومدی... اگه مشکل پدر با من فقط بخاطر دارایی هام بود خب میتونست خیلی زودتر تو رو بده به همون کسایی که تا بحال ازت خواستگاری کرده بودن... گاهی حتی میگفت میتونیم مثل آدمهای منطقی و خوب! به حرف پدرت گوش بدیم و به عرف جامعه احترام بزاریم و... نه! مشکل پدر نه وضعیت مالی آرش بود، و نه 15 سال اختلاف سنی ما. تو رفتارهای آرش یا خونواده اش هم چیزی نبود که پدر بتونه دست بگیره. پدر فقط مبهوت بود، جا خورده بود. نمیتونست باور کنه شوکا بزرگ شده باشه (اما شده بود) نمیتونست باور کنه شوکا عاشق شده (اما شده بود)...

اما مگه همیشه خودش نمیگفت خوشحاله از اینکه بزرگتر از سنم هستم. وقتی تو حجره کنارش میشستم و دفترها رو مرتب میکردم و حسابها رو میبستم و فاکتورها رو مینوشتم و لیست بارها رو بر میداشتم و موجودی انبار رو براش میاوردم و طرف مشورتش بودم برای معامله بعدی و براش مهم بود موافقتم و دلایلم رو میشنید و گاهی شگفت زده میشد از چیزای ریزی که دیده بودم و فهمیده بودم!

 مگه اون سالی که پدر میخواست وارد بازار تهران شه چند سالم بود؟ 16 سال اما شدم نماینده پدر و امضا دوم دسته چکش!! پس چرا حالا یهو اینقدر بچه شدم و بی تجربه که حتی نمیشه به احساسم اعتماد کرد و به تصمیمم احترام گذاشت؟!! آخ پدر چقدر دلم پره... پر از حرفایی که باید میگفتم و شما نخواستید که بشنوید... یادتونه وقتی اون گردنبند ظریف و کوچولو رو بستید بگردنم و گفتید از حالا تو دیگه یه خانم کامل هستی و میشه همه جوره روت حساب کرد نه فقط تو بازار! ...پدر اون گردنبند هدیه بلوغم بود اما شما گفتید: تو خیلی وقته بالغ هستی، آدم با عقلش بالغ میشه نه با اتفاقات ظاهری بدنش!!... پس چی شد پدر، که دیگه قابل اعتماد نبودم براتون و..... شما میترسیدید و با کارهاتون باعث شدید که همون اتفاقی بیفته که....

صبح ها با خستگی از خواب بیدار میشدم، اکثر وقتا یه درد گیج و گنگ تو شکمم داشتم که گاهی آزارم میداد، استخونام درد میکرد و گاهی حتی از خواب بیدار میشدم، خیلی ضعف میکردم و اکثر وقتا هم این لعنتی خفتم میکرد و پریود بودم... بیشتر روزها بی اشتها بودم و گاهی رنگ پوستم یه تغییر عجیب میکرد، رنگ پریده ای که به زردی میزد همراه لرزش دستام... آرش نگران بود اما من هنوز رو حرف ملیحه اصرار داشتم که چیز مهمی نیست و بخاطر استرس این روزای سخته. فردای اون شب که عمو حمید منو آورد خونه، پدر به آرش زنگ زد که بیاد خونه تا باش حرف بزنه. براش فرقی نداشت بمونم و حرفا روبشنوم، اما از نگاههای سردش و صورت سنگیش معلوم بود حرفای دلچسبی نیست. ترجیح دادم کنارشون نباشم، هرچند اشتیاق شنیدن حرفا نمیزاشت برم تو اتاقم و کمی به این تن خسته استراحت بدم.

پدر حرفاش رو زد، اینکه تا وقتی مراسم رسمی نداشته باشید نمیتونه خونه شما بمونه هرچند دیگه بیشتر مال اونجاست! اما تو میتونی هرچقدر که میخوای اینجا بیای و بمونی! (خب زنت اینجاست) شوکا هر چی که هست و هر کاری که میکنه به خودش مربوطه و خودش باید جوابگو باشه اما وای بحال تو یا هر کسی که بخواد آزاری برسونه یا اذیتش کنه! شاید من بعدرفتن شوکا سراغش نیام اما بیخبر از حالش نمیمونم و...

در واقع پدر هم به نعل میزد هم به میخ! که شوکا بخاطر سرکشی و ازدواج با تو طرد شده اما حال تو رو هم میگیرم اگه بخوای از تنهاییش سواستفاده کنی!!!!

آرش ساکت بود و با آرامش فقط در حد چشم، کاملا حق با شماست، متاسفم، حتما، لطف دارید... جواب میداد. پدر که رفت بالا من و آرش حرفی برای گفتن نداشتیم اشکهای من بود و دستهای مهربون آرش و جای زخمهایی که پدر رو قلبم گذاشته بود... بغلم کرد و گفت شوکا تو فقط دوسم داشته باش!!!!

 

چند روزی از اون مراسم محضر گذشته بود و دیگه تقریبا همه همسایه ها میدونستن این آقا احتمالا همون عضو جدید این خونه است. آرش اینقدر مهربون بود و بی هیچ درخواستی محبت میکرد که محمودآقای ساکت و همیشه عبوس هم عاشقش بود و ملیحه بی بهونه هر وقت از کاراش ذوق زده میشد براش اسفند دود میکرد. حالا این کار یا دادن یه دارو برای پادردش بود یا آوردن یه مشت علف و داروی گیاهی یا خریدن یه چادر نماز یا پارچه.... من اما دلم هنوز غمگین بود، من پدر رو میخواستم و پدر....

 

...نه بیاد تو نشستم

زیر قطره های بارون

        ....واسه من فرقی نداره 

                وقتی دل تنگیه این خاک 

                توی لحظه هام میشینه.....  

چهارشنبه 2 مرداد ماه سال 1387