با صدای مادر از خواب بیدار شدم: شوکا! پاشو مامان باید بری آرایشگاه. خسته و رنگ پریده بودم. صبح زود آرش رفته بود و یه یادداشت کنار تختم بود: خانوم لطفا خواب نمونید امروز شما همسر من میشید و اگه خواب بمونید منه بیچاره بی زن میمونم! عشق من بیدار شدی؟ صبح بخیر. چرا اینقدر خسته بودم. دلم درد میکرد و دستها و صورتم زرد بود. وقتی اومد پایین، همه چی به هم ریخته بود. مبلها رو جابجا کرده بودن و یه رومیزی ابریشمی خیلی بزرگ وسط پذیرایی رو زمین بود و دختر عموم و مادرش و ملیحه و همسر پسر عموم و مادر سیاوش و دوتا از پسر عموها... خلاصه یه عالمه آدم که هر کدوم مشغول یه کاری بودن. ملیحه مثل همیشه، مثل هر روز صبح همهء این سالها دوید برای اینکه بم بخنده و بگه صبح بخیر و من بر عکس همه این سالها لبریز نشدم از حس دوست داشتن صبح و....
صبحونه خوردم و همراه اسماعیل و همسرش رفتم آرایشگاه. چقدر اون ساعتها کند میگذشتن. چقدر کلافه بودم. دلم میخواست شب بشه و تو آرامشی که همه این روزها نداشتم برای هزار سال بخوابم. خانم آرایشگر آشنا بود میخندید و میگفت شوکا چرا ساکتی؟ سر به سرم میزاشت و میگفت تو همه چیت جهشی بوده، تو درس خوندن و ازدواج کردن. حتما بچه دار شدنت هم جهشی میشه. غش غش میخندید و من فقط نگاهش میکردم و گاهی یه لبخند و بقیه اش فکرایی که تو مغزم بود. دلم میخواست امروز با خودم کنار بیام. میخواستم امروز اون شوکای عاصی دست از سرم برداره، میخواستم امروز بش ثابت کنم پدر هنوز هم همونه که بود و من براش همون شوکام. فکر میکردم به پدر و کارایی که کرده بود. فکر میکردم به چیزی که شاید من و پدر رو بتونه تو این آخرین روز دوباره به هم وصل کنه. احساس میکردم چقدر به پدر نیاز دارم وقتی دارم ازش کنده میشم. احساس میکردم حتی کنار بهترین مرد دنیا و بهترین خونواده دنیا بازم به حمایت پدر نیاز دارم و میخواستم داشته باشمش. اما اون میگفت نه حالا که پدر منو نمیخواد من هم میتونم بدون اون زندگی رو بسازم. میگفت امکان نداره پدر کوتاه بیاد و دوباره بغلت کنه و ببوستت. قرار بود مراسم عقد تو خونه برگزار شه با یه تعداد از اقوام نزدیک هر دو خونواده و بعد شام و باقی مراسم تو باغ پدر.
کنار آرش نشسته بودم. شوکا دوستت دارم تا آخر دنیا... شوکا ما میتونیم کنار هم خوشبخت باشیم فقط تو باورم کن و دوستم داشته باش... شوکا تا زنده ام مثل همین روزا دوستت دارم... نه بیشتر از این روزا باور کن... دستم رو گرفت.... ترسیده بود انگار یهو اضطراب جای همه چیز رو گرفت... شوکا چرا اینقدر سردی.... بغض کرده بودم... یه بغض گنده که داشت خفه ام میکرد... و برام حرف زد حرف زد اینقدر که آروم بگیرم و بخندم تو چشمای عاشقش که پر بود از زندگی.... خیلی خوابم میومد. گفت میخوای قبل از رفتن خونه یه گوشه خلوت پارک کنم کمی چشمات رو ببندی؟ پیشنهاد خوبی بود فقط نمیدونم چرا ته چشماش پر از دلواپسی بود، انگار یه چیزی آزارش میداد. اما چرا چیزی نمیگفت... و تا برسیم خونه هزار بار گفت که دوسم داره تا آخر دنیا و هر اتفاقی بیفته کنارم میمونه و....
سفره عقد اینقدر بزرگ بود که نصف پذیرایی رو اشغال کرده بود. با تندیسهای مرمر و لاله های پایه بلند طلایی و فیروزه ای و شمعهای بزرگی که نمیدونم پدر از کجا گیر آورده بود و آینه شمعدون نقره ای که دوسش داشتم و سلیقه آرش بود و.... میون دود اسفند و صدای دست زدن و هلهله نشستم کنار آرش بالای سفره و روبروی آینه بزرگی که هر دومون توش بودیم. چشمم دنبال کسی بود تو این غریبی، کسی که همه دار و ندارم بود. کسی که میخواستم آخرین تلاشم رو برا بودنش بکنم، کسی که...
میون اینهمه تور و پولک، بین اینهمه شادی، ته دلم آشوب بود، پر از کشمکش بین اون شوکای عاصی و اونی که هنوز هم پدر رو میخواست ... و پدر.... ایستاده بود گوشه سالن جلوی ورودی آشپزخونه... منتظر بودم سرش روبیاره بالا... خیلی طول کشید اما تو همون یه لحظه همه قلبم رو با همه وجود جا دادم تو یه لبخند و با سر اشاره کردم که بیاد کنارم. اما پدر سرش رو تکون داد و رفت تو آشپزخونه.... مصطفی پیشونیم رو بوسید... جای خالی بوسه پدر بیشتر قلبم رو خراش داد... خشایار گونه ام رو بوسید... اما من فقط پدر رو میخواستم... عمو با چشمایی که شبیه پدر بود اما قدش اندازه پدر نبود... همسر عمو... دخترش... عروسهاش... نه! نه! من فقط پدر رو میخوام. بغض کرده بودم، مامان کجایی؟ یهو یادم اومد مادر آرش هم نیست. برگشتم به آرش چیزی بگم که دیدم گوشی تلفن تو دستش داره میاد با خنده گفت مامان پشت خط هستن. حرفی برای مامان نداشتم. صداش آرومم میکرد. :مامان دیدی پدرم دیگه منو نمیخواد؟!! : ((
و مامان آرش٬ که بغلم کرد و گفت میخواستم قبل از همه با مامانت حرف بزنی اما نتونستم زودتر شماره رو بگیرم. (چقدر این زن مهربونه حتی هنوز هم گاهی که صدام رو میشنوه مثل همون روزها قربون صدقه ام میره)
نشستم کنار آرش، پدر نبود، نمیدیدمش، یه پارچه سفید پر از پولک و مروارید بالای سرمون بود و قرآنی که بازش کردم تو سوره مریم. عاقد همون حاج آقای بروجردی بود و پدر نشسته بود کنارش. مصطفی مدام از دور بم اشاره میکرد که آروم باشم و من مدام به پدر نگاه میکردم و با چشمای پر از اشک و حرکات سرم التماس میکردم بیاد کنارم بشینه... مگه خودش نگفته بود تا عنوان جدیدی نداشته باشم دخترش هستم... همین چند دقیقه آخر... پدر خواهش میکنم... و پدر همچنان سرد... سنگی... بله... و همه چیز تموم شد و اون مرد دیگه فقط یه آقای بزرگ شد تو دنیای من و تا جایی که میشد ازش دور شدم دورررررررررررررررررررررررررر
آرش هنوز بی تاب بود. دستای یخ کرده ام رو که گرفت چشماش پره اشک شد. آقای بروجردی با خنده گفت برای شما هم باید سه بار بخونم؟؟ و صدای آرش پر از بغض بود پر از درد و نگاهش پر از عشق.....
شانه هایت را برای گریه کردن...

اکثر وقتا هم یه چی جا میزارم.
یه بار همین آقا زنگ زد به موبایلم شاکیییییییییییییی. خانم شوکا آخه این چه وضعیه....... ولش کنید بقیه اش رو نمیگم خیلی بی آبرویی بود. (پانی تو هم چیزی نگو خواهش)


